زندگینامه رئیس علی دلواری

تنگستان منطقه ای کوهستانی در جنوب شرقی بوشهر است و از جنوب دشتستان بوشهر تا ساحل دریا امتداد دارد. شهرستان تنگستان شامل تنگستان شمالی به مرکزیت «اهرم» و تنگستان ساحلی به مرکزیت «دلوار» است.
«دلوار» زادگاه و محل فرمانروایی«رئیسعلی دلواری» فرزند رئیس محمد است که در کشاکش جنگ اول جهانی و در حمله انگلیسیها به بوشهر، رشادت بسیاری از خود نشان داد و به شهادت رسید.

رئیس علی دلواری فرزند رئیس محمد کدخدای دلوار در سال 1263 ه.ش بدنیا آمد پدر رئیس علی ، مورد احترام مردم منطقه بود و پس از شهادت فرزندش ، از طرف محمد شاه به " شجاع الدین " ملقب شد . رئیس علی دوران کودکی خود را مثل دیگر کودکان آن روزگار گذراند. در هفت سالگی به مکتب رفت و قرآن و گلستان و نظامی و شاهنامه را آموخت . وی تا قبل از استبداد صغیر و ورود انگلیسیها به بوشهر در کنار پدرش کدخدایی می کرد . زراعت داشت و به شیخ نشینهای اطراف سفر می کرد . شخصیتی بود که در مروت، ادب و شجاعت بی نظیر و مدیری بی لایق و مقید به اصول دین به شمار می آمد شجاعتش را حتی دشمنانش می ستودند، تیرش هیچگاه به خطا نمی رفت و به چابکی و مهارت و صف آرایی در برابر دشمن زبانزد شده بود.
رئیس علی و نهضت مشروطیت
در سال 1326 ه.ق یعنی در زمان استبداد صغیر و انحلال مجلس بدست محمد علی شاه، مردم ایران در شهرهای مختلف از جمله تبریز و رشت و اصفهان مبارزه را آغاز کردند . مردم بوشهر نیز شهر را از دست طرفداران محمد علی شاه خارج ساختند.
رئیس علی دلواری به کمک سید مرتضی مجتهد اهرمی شهر را از محاصره ی نیروهای حکومتی آزاد ساخت . رئیس علی یکصد تفنگچی استخدام کرده و در عین حال گمرک شهر را تصرف کرد. او مراقب بود که مردم به اجناس گمرک دستبرد نزنند. رئیس علی چنان در قلوب مردم محبوبیت داشت که بزرگان منطقه به او حسد می ورزیدند . در این زمان دولت انگلیس به دخالت در عراق و عثمانی می پرداخت و بخش هایی از جنوب هم مورد تجاوز آنان قرار گرفت و قیام تنگستان در همین اوضاع و احوال شکل گرفت . این قیام مورد حمایت روحانیت بود و به همین دلیل " جهاد" قلمداد شد.
چنین جنگی از لحاظ عشایر مسلمان وظیفه مذهبی تلقی می شد و حکم حضور مردم ، از جناب آیة الله شیخ محمد حسین برازجانی از نجف اشرف صادر شده بود به همین خاطر" سر پرسی کاکس " رئیس هیأت سیاسی و نظامی انگلیس ، ستاد خود را در بوشهر مستقر ساخت و می کوشید روحانیت را از تأیید جنگاوران باز دارد .
نخستین عملیات نظامی علیه نیروهای انگلیس
رئیس علی با آزادیخواهان بوشهر، از جمله میرزا علی کازرونی، سید مهدی طباطبایی، سید مرتضی علم الهدی مجتهد و شیخ محمد حسین مجتهد از علمای برازجان، مکاتبه و رفاقت دیرینه داشت و از اوضاع آشفته آن روزگار بسیار متأثر بود و در سفری که به بوشهر داشت در خانه سید محمد رضا کازرونی به کلام خدا سوگند یاد کرد که تا آخرین قطره خون با انگلیسیها مبارزه کند.
انگلیسیها در رمضان سال 1333 ق. عملاً بوشهر را اشغال کردند و پرچم خود را بر فراز دارالحکومة و دیگر ادارات به اهتزاز درآوردند. آنها یک آلمانی و همسرش را که علیه انگلیسیها تبلیغ می کردند ، توقیف کرده و به هندوستان فرستادند . نیروهای رئیس علی با شبیخون های شبانه موفق شدند کنسولگری و تأسیسات آن را به آتش بکشند نایب کنسول انگلیس که مورد محافظت شدید سربازان هندی بود توانست از این مهلکه بگریزد . ( شب 15 اوت 1915)
جنگ دلوار
انگلیسیها دریافتند رئیس علی مرد سازش نیست . حتی تطمیع و سازش در او اثری ندارد . روز دوم رمضان 1333 ه.ق چهار کشتی جنگی برای گلوله باران دلوار و مجاهدان دلواری به همراه پنج هزار سرباز انگلیسی و هندی وارد منطقه شدند . رئیس علی ابتدا زنان و کودکان را از دلوار خارج کرد.
سربازان با قایق به سمت دلوار آمدند. رئیس علی دستور داد مبارزان از تیراندازی دست بردارند و پس از آنکه سربازان بیگانه به ساحل رسیدند، دستور حمله داد. از کثرت انفجار دود باروت بر سر دلوار آسمان ساحل دریا چنان تیره و تار شد که نیروهای دشمن دیده نمی شدند . رئیس علی دستورعقب نشینی به تپه های اطراف دلوار را داد ولی نیمه شب با بکارگیری تاکتیک قدیمی خود، شبیخون نهایی را آغاز کرد . جنگی تن به تن در گرفت و فرمانده دشمن بدست رئیس علی کشته شد و تا ظهر روز بعد، با ازدیاد تلفات دشمن نسیم فتح و پیروزی بر پرچم رئیس علی و دلواریها وزید و دشمن عقب نشینی کرد.
شهادت رئیس علی
نیروهای انگلیس پس از شکست دلوار، قشون باقیمانده خود را عازم بوشهر کردند. آوازه رشادت رئیس علی نه تنها در ایران بلکه در اروپا هم ورد زبانها گردید و روزنامه تایمز صفحاتی از اخبار خود را به آن اختصاص داد. شهرت و محبوبیت رئیس علی باعث شد که خوانین به او حسد ورزند و شهادتش در هاله ای ازابهام است. رئیس علی در میدان جنگ روز بیست و ششم ذیقعده 1333 ه.ق بوسیله یک نفر فریب خورده وطن فروش در جنگ " تنگک " به شهادت رسید.
پس از شهادت با تشییع جنازه ای طولانی و بی نظیر ، جسد او را به نجف اشرف حمل کرده و در کنار پدرش به خاک سپردند

زندگینامه دکتر مصدق

محمد مصدق (۲۶ خرداد ۱۲۶۱ – ۱۴ اسفند ۱۳۴۵) سیاست‌مدار، دولت‌مرد، چند دوره نمایندهٔ مجلس شورای ملی، و نخست‌وزیر ایران در سال‌های ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۲ بود.
وی به عنوان معمار ملی شدن صنعت نفت ایران که زیر نفوذ بریتانیا (شرکت نفت ایران و انگلیس بعدها بریتیش پترولیوم بی پی) بود شناخته می‌شود. مصدق پس از کودتای ۲۸ مرداد در دادگاه نظامی محاکمه شد. او در دادگاه از کارها و دیدگاه‌های خود دفاع کرد. دادگاه وی را به سه سال زندان محکوم کرد. پس از گذراندن سه سال زندان، دکتر مصدق به ملک خود در احمد آباد رانده شد و تا پایان زندگی زیر نظارت شدید بود. در ۱۴ اسفند ماه ۱۳۴۵ دکتر محمد مصدق بدلیل بیماری سرطان، در سن ۸۴ سالگی درگذشت.




آغاز زندگی و جوانی

محمد مصدق در بهار سال ۱۲۶۱ شمسی در یک خانوادهٔ اشرافی و بانفوذ دیوانی قاجار در محلهٔ سنگلج در تهران به دنیا آمد. پدرش میرزا هدایت‌الله آشتیانی وزیر دفتر بود و مادرش شاهزاده خانم نجم‏السلطنه (نوه عباس میرزا، بنیانگذار بیمارستان نجمیه تهران) دختر شاهزاده فیروز میرزا نصرت الدوله برادر محمد شاه بود. نجم السلطنه دختر عموی ناصرالدین شاه بود.” ۱۶ اسفند ۱۲۶۴ فیروز میرزا نصرت‌الدوله که پدر بزرگ مادری محمد مصدق بوده درگذشت. چنانچه در آن دوره مرسوم بوده هر گاه یکی از حقوق بگیران دولت در می‌گذشت دو سوم حقوق او به بازماندگان می‌رسید. محمد میرزا (مصدق) که نوه فیروز میرزا بود و در ان زمان شش یا هفت سال بیشتر نداشت یک حقوق ۱۲۰ تومانی به وی تعلق گرفت. خود مصدق می‌نویسد «هیچ حقوقی یا اضافه حقوقی داده نمی‌شد مگر اینکه پیشتر محل ان تعیین شده باشد و محل حقوق جدید به این روش معمولاً یک سوم متوفیات بود. به این طریق که هر کسی از دنیا می رفت اگر وارثی داشت یک سوم از حقوق او والا تمام ان در اختیار دولت قرار می‌گرفت که بهر کس می‌خواست می‌داد….»

در سال ۱۲۶۷ شمسی پدر مصدق میرزا هدایت‌الله وزیر دفتر از ناصرالدین شاه درخواست کرد که میرزا محمد (مصدق) ۹ ساله در ردیف مستوفیان زبردست قرار گیرد و در فهرست حقوق‌بگیران درآید و ناصرالدینشاه آن را پذیرفت.





میرزا محمد رضا مؤتمن‌السلطنه



شوهر خواهر مصدق و مستوفی خراسان بود و مصدق نزد وی و میرزا علی‌اکبر موزه کارآموزی مستوفی می‌کرده‌است. مصدق در کتابش می‌گوید: “در سال ۱۲۷۱ میرزا فتحعلی خان شیرازی صاحب دیوان والی خراسان بود و چنانچه اشتباه نکنم شصت هزار تومان به خزانه داده بود که می‌بایست از تفاوت عمل مرسوم و معمول جبران کند. نظر به اینکه بیست هزار تومان جدید محل معینی نداشت از این محل تفاوت عمل(یعنی اضافه مالیات بعضی سالها) ایالت خراسان برای من حقوق دولتی تعیین کردند”.



در تاریخ ۱ شهریور ۱۲۷۱ خورشیدی پدر محمد میرزا درگذشت. پسر بزرگش میرزا حسین (از همسر دیگر نه از نجم السلطنه) که رسما سالها به دلیل بیماری میرزا هدایت الله وظایف دفتر شاه را به عهده داشت رسما به این سمت منصوب شد. میرزا علی و میرزا محمد پسران دیگر میرزا هدایت الله به ترتیب لقب‌های موثق السلطنه و مصدق السلطنه را گرفتند. در همین زمان دو سوم حقوق دوران خدمت میرزا هدایت الله وزیر دفتر بین باز ماندگانش تقسیم شد و به مصدق السلطنه رسید…..” بدین ترتیب مصدق که در ان هنگام ۱۳ ساله بود چهار حقوق از بودجه دولت دریافت می‌داشت.



۱۶ دی ۱۲۷۳ تا ۸ اردیبهشت ۱۲۷۴ مظفرالدین میرزا ولیعهد که به رسم معمول دوره قاجار فرمانروای آذربایجان بود و در تبریز زندگی می کرد به همراه منشی خود میرزا فضل‌الله وکیل الملک به تهران سفر کرد و این ۱۱۲ روز را در منزل عبدالحسین میرزا فرمانفرما دایی مصدق السلطنه به سر برد. میزبان ولیعهد خواهر زنش یعنی نجم السلطنه مادر مصدق السلطنه بود. در درازای این سه ماه و اندی نجم السلطنه با میرزا فضل‌الله ازدواج می‌کند و در بهار ۱۲۷۴ خورشیدی به همراه شوهر خود و مصدق السلطنه و باهمراهی مظفرالدین میرزا از تهران به تبریز جا به جا می شود. مصدق بیش از یکسال در تبریز زندگی کرد و آشنایی او به زبان آذری در این دوران بود.



در سال ۱۲۷۵ مظفرالدین شاه پس از قتل پدرش ناصرالدین شاه تاج گذاری می کند . همسر مظفرالدین شاه حضرت علیا و خواهرش نجم السلطنه همگی به همراه خانواده و بستگان و درباریان از تبریز به تهران نقل مکان می کنند. در همان سال ۱۲۷۵ دائی مصدق عبدالحسین میرزا فرمانفرما با بقیه افراد فامیل مادری علیه علی‌اصغرخان اتابک معروف به امین السلطان اتابک اعظم نخست وزیر توطئه کردند و چهار ماه پس از به تخت نشستن مظفرالدین شاه با دسیسه اتابک را کنار زدند و ۳۰ آذر ۱۲۷۵ مصدق‌السلطنه مستوفی خراسان شد و مقام شوهر خواهرش را گرفت. این آغاز خود کامگی عبدالحسین میرزا فرمانفرما با سمت وزیر جنگ بود.



مصدق‌السلطنه از آغاز کار به سمت مستوفی خراسان، در درازای ده سال یعنی تا پایان سلطنت مظفرالدین شاه، خالصجاتی را خریده بود در اوایل مشروطیت در ردیف یکی از بزرگ فئودالهای کشور در آمده و شخصا در ردیف مادرش نجم السلطنه و دایی اش فرمانفرما قرار گرفته بود. در فهرستی که در آن زمان به چاپ رسید، ۹۳ مالک بزرگ یا فئودال ایران را نام برده بود که از جمله نامهای نامی آن زمان به چشم می خورد : حضرت اقدس والا آقای عضد السلطان (شوهر خواهر مصدق)؛ حضرت مستطابه علیه عالیه حضرت علیا دامت شوکتها (خاله مصدق)؛ حضرت والا آقای عبدالحسین میرزا فرمانفرما (دایی مصدق)؛ جناب آقای امام جمعه (برادر زن مصدق)؛ جناب حاجی ناصرالسلطنه (برادر شوهر مادر مصدق)؛ جناب مستطاب اجل آقای وزیر دفتر (میرزا حسین برادر مصدق)؛ حاجیه نجم السلطنه (مادر مصدق)؛ جناب آقای ظهیرالاسلام (برادر زن مصدق)؛ جناب وکیل الملک (شوهر مادر مصدق) و جناب مصدق السلطنه.



انقلاب مشروطه





مردم ایران از سیاستهای وام گرفتن مظفر الدین شاه از روسیه یا انگلیس زیر فشارهای اقتصادی رفته بودند. ملت ایران می بایستی که این وام ها را از جیب خودشان با پرداختن مالیات ها و عوارض سنگین گمرک می پرداخت. در بهمن ماه ۱۲۸۲ خورشیدی پیمان جدیدی بین ایران و روس بسته شد که بسیار به زیان بازرگانان و بازاریان بود. در ۵ اردیبهشت ۱۲۸۴ بازاریان تهران بازار را بستند و به شاه عبدالعظیم رفتند و بست نشستند و در خواست بنیاد کردن عدالت خانه در سراسر ایران را کردند. این بست نشتن در شاه عبد العظیم و ادامه فشارها و اعتراض ها به انقلاب مشروطه منتهی شد تا این که مظفرالدین شاه فرمان مشروطه را در ۱۳ امرداد ۱۲۸۵ صادر کرد تا همه پرسی تشکیل مجلس شورای ملی و نوشتن قانون اساسی بر اساس خواست ملت ایران انجام یابد.



به گفته دکتر مصدق در دوره مشروطه «کلمه مستوفی و دزد مترادف شده بود».مصدق السلطنه نیز زیر فشار و انتقاد قرار گرفت. در کتابچه دستور العمل خراسان به اسم تفاوت عمل مصدق السلطنه مستمری دریافت می کرد مصدق می گوید« که این عمل نه دزدی بوده است و نه کلاه برداری و نه اختلاس بود و نه سواستفاده از اموال دولتی و فقط یک تجاوز از مقررات اداری بود».



محمد علی شاه در تارخ ۲۹ دی ۱۲۸۵ تاجگذاری کرد. در تاریخ ۱۵ دسامبر ۱۹۰۷ بین محمد علی شاه و مجلس شورای ملی جدال شد زیرا مجلس حقوق وی را کم کرد و دیگر تصویب نکرد که وی برای هزینه‌های شخصی از دولت روسیه وام بگیرد. در عوض روسیه برای براندازی مشروطه محرمانه به او وام داد و محمد علی شاه جواهرات و مروارید ثروت ایران را گرو گذاشت.

زندگینامه سرلشکر زاهدی

 شهید غلامرضا فرزند مصطفی در پانزدهم بهمن 1330 در شهرستان نهاوند متولد شد. 

5 ساله بود که پدرش را از دست داد و پس از دو سال در سن 7 سالگی مشغول به کار شد. او برای تهیه مخارج زندگی مجبور بود در مغازه ها شاگردی کند. بسیار زحمت کش و پر تلاش بود. صبح ها را به مدرسه می رفت و درس می خواند و بعد از ظهر هم کار می کرد. کلاس ششم بود که در کارخانه اطلس بافی مشغول به کار شد جوان مومن و با خدایی بود و در کارهایش اخلاص داشت. از 13 سالگی در انجام واجباتی همچون نماز و روزه بسیار مقید بود. در هوای بسیار سرد که گاهی مجبور می شد برای وضو یخ های حوض را بشکند و نمازش هرگز ترک نمی شد. حتی گاهی هم که برای سحر بیدار نمی شد باز هم روزه اش را می گرفت. با مادرش بسیار خوش رفتار بود. به او بسیار احترا م می گذاشت. به آشنا و غریبه کمک می کرد و به گونه ای که مادرش می گوید او مستحق درجه شهادت بود. خیلی مراقب بود تا اموالش حتما حلال باشد. حتی خمس اثاثیه اندک و مال کمی که داشت را پرداخت کرد. در رسیدگی به مشکلات دیگران تلاش می کرد. اگر سهمیه ای از ارتش به او می رسید به طور مساوی بین اقوام تقسیم می کرد. تا تمام مشکلاتی که برای وی پیش آمد توانست دیپلم خود را کسب کند و در تاریخ 1349/7/1 از طریق شرکت در کنکور ورودی دانشکده افسری به استخدام ارتش در آید. پس از طی دوره سه ساله دانشکده در تاریخ 1352/7/1 در رسته پیاده به درجه ستواندومی نائل آمد. پس از طی دوره مقدماتی رسته پیاده در مرکز آموزش پیاده شیراز به لشکر 16 زرهی قزوین اختصاص یافته و به خدمت ادامه داد.

در تاریخ نوزدهم آذر ماه سال 1359 در جبهه های حق علیه باطل بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سر در سن 29 سالگی در شلمچه به شهادت رسید و مزار پاکش در بهشت زهرای تهران قطعه 24 قرار دارد.

لازم به ذکر است شهید متاهل بوده و از وی 1 یادگار پسر و 1 يادگار دختر به جای مانده است.

                                             روحش شاد و یادش گرامی

زندگینامه اسد الله الم

امیر اسدالله علم‌در 1298 شمسی در بیرجند متولد شد. پدرش ابراهیم علم معروف به «شوکت الملک‌» ـ از خوانین قائنات و سیستان ـ در کودتای 1299 ش. متحد رضاخان بود. او در پی این کودتا حکمران قائنات و سیستان و بلوچستان شد و چند دوره نیز وزارتخانه پست و تلگراف وتلفن را برعهده داشت‌. علم تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش گذراند، همزمان نیز به فراگیری زبانهای انگلیسی و فرانسه پرداخت‌. زمانی که ابراهیم علم توسط رضاشاه به تهران فراخوانده شد، اسدالله نیز در 15 سالگی به تهران آمد و در مدرسه عالی کشاورزی کرج به تحصیل مشغول شد. او در پنجم مرداد 1321 لیسانس (مهندسی کشاورزی‌) گرفت و سپس با دختر ابراهیم قوام ـ قوام الملک شیرازی ـ از رجال دوره رضاخان ازدواج کرد. امیراسدالله با اعمال نفوذ پدرش‌، در 1323، پیشکار مخصوص محمدرضا شاه شد و این سمت را تا اواسط 1326 ش‌. حفظ کرد. در این سال از سوی قوام السلطنه به فرمانداری کل سیستان وبلوچستان منصوب شد; در 1327 ش‌. در کابینه دوم ساعد مراغه‌ای سمت وزارت کشاورزی را عهده‌دار شد. او این سمت را در کابینه رجبعلی منصور نیز حفظ کرد ودر کابینه رزم‌آرا وزیر کار شد.
با قتل رزم‌آرا ونخست وزیری مصدق‌، علم از سوی شاه سرپرست اداره املاک ومستغلات پهلوی شد. او درجریان کودتای 28 مرداد 1332 که به سقوط دولت مصدق انجامید، با عوامل جاسوسی انگلیس ازجمله برادران رشیدیان و شاپور ریپورتر هماهنگ بود و پس از کودتا وقدرت گرفتن شاه نیز در حلقة مشاوران شاه درآمد.
پس از کناره‌گیری سپهبد فضل الله زاهدی در فروردین 1334، علم در کابینه حسین علاء وزیر کشور شد. او در این سمت که تا فروردین 1336 ادامه داشت‌، استانداران و فرمانداران سراسر کشور را تعویض کرده و عناصر مورد اعتماد شاه را جایگزین ساخت‌. وی در همین دوره انتخابات مجلس نوزدهم را برگزار کرد. کنترل و جلوگیری از انتشار مطبوعات مخالف از دیگر اقدامات وی در مقام وزارت کشور بود. لایحه تأسیس ساواک نیز در همین دوره تهیه و تقدیم مجلس شد.
پس از تشکیل کابینه دکتر منوچهر اقبال در فروردین 1336، علم در 27 اردیبهشت همان سال «حزب مردم‌» را درچارچوب تحقق سیاست‌های انگلیس در ایران تشکیل داد. اما ریاست وی بر این حزب تنها تا پایان دوران نخست وزیری اقبال ـ شهریور 1339 ـ دوام یافت و به دنبال افتضاحات انتخابات تابستان 1339 ـ مجبور به استعفا از دبیرکلی حزب مردم شد.





امیراسدالله علم پس از عزل علی امینی از مقام نخست وزیری‌، در تیر 1341 مأمور تشکیل کابینه شد و تا اسفند سال بعد عهده‌دار این سمت بود.
مهمترین رویداد این دوره تصویب لایحه انجمن‌های ایالتی و ولایتی بود. این لایحه به دلیل آنکه ماهیت ضداسلامی داشت مورد اعتراض شدید روحانیون به ویژه امام خمینی‌(ره‌) قرار گرفت و اوجگیری مخالفت‌های مردمی سبب شد تا علم از اصرار بر تصویب لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی عقب نشینی کرده و لغو آن را در آذر 1341 اعلام نماید.
برگزاری رفراندم ششم بهمن 1341 و تحریم آن توسط مردم‌، کشتار طلاب در مدرسه فیضیه قم در فروردین 1342، بازداشت حضرت امام خمینی در 15 خرداد 1342 و سپس سرکوب خونین قیام پانزده خرداد از دیگر رویدادهای عمده دوران نخست وزیری علم بود.
علم پس از استعفا از نخست وزیری‌، در اسفند 1342، به ریاست دانشگاه پهلوی شیراز منصوب شد واین سمت را تا 1345 حفظ کرد . او در این سمت مفاسد اخلاقی و اداری فراوانی را مرتکب شد که خشم دانشجویان را بر انگیخت .وی سپس در 19 آبان این سال وزیر دربار شد. وی همزمان چندین مقام تشریفاتی دیگر از جمله آجودانی مخصوص محمدرضا شاه‌، نمایندگی ویژه شاه در هیأت مدیره بنیاد پهلوی‌، عضویت درهیأت مدیره بنگاه ترجمه و نشر کتاب‌، مدیریت عامل کمیته پیکار با بیسوادی‌، عضویت در هیأت مدیره سازمان شاهنشاهی خدمات اجتماعی و دبیرکلی «حزب مردم‌» را به تدریج برعهده گرفت‌. با این حال وزارت دربار مهمترین شغل سیاسی وی بود.



باانتصاب علم به وزارت دربار، دولت هویدا تا حد زیادی از تصمیم‌گیری‌های مهم و سیاست گذاری‌های کلان کشور کنار نهاده شد و نقش آن تنهابه امور اجرائی کشور تنزل یافت‌. علم در دوران حاکمیت خود بر وزارت دربار در بسیاری از تصمیم‌گیری‌های کشور دخالت می‌کرد. او در این سمت محرک شاه در برکناری سرلشکر پاکروان رئیس ساواک و انتصاب سپهبد نصیری به ریاست این سازمان بود. با این انتصاب‌، سازمان اطلاعات و امنیت کشور به مراتب بیشتر از گذشته تحت کنترل و نظارت مستقیم دربار شاه درآمد. در مراحل بعد به تدریج وزارتخانه‌های خارجه‌، دفاع‌، کشور و نفت نیز تحت نفوذ و کنترل مستقیم دربار درآمدند. علم به عنوان تنظیم کننده این نوع ارتباط، در تمام سال‌های وزارت خود در دربار، رابطه با مأموران سیاسی و اطلاعاتی انگلیس را در ایران حفظ کرد. او در این سالها عامل تحکیم منافع انگلیس در ایران بود و بادولتمردان و سفرای امریکا نیز رابطه صمیمانه‌ای برقرار کرده بود.
علم ازعوامل فعال یکی ازشبکه‌های جاسوسی و اطلاعاتی بود که توسط وی و «شاپور ریپورتر» در همسوئی با اقدامات امریکا و انگلیس‌، ساقط کردن دولت مصدق را برعهده داشت‌. این شبکه تحکیم پایه‌های سلطنت پهلوی را هدف خود قرار داده بود و در دو دهه پایانی عمر رژیم پهلوی نقشی فعال‌، اما پنهان‌، در عرصه سیاسی و اجتماعی و اقتصادی کشور داشت‌. علم در این فعالیت‌ها از تجارب پدر و پدرزنش بهره فراوان برد. وی در شبکه «بدامن‌» توانست با تطمیع‌، بسیاری از عناصری را که در مسائل احزاب و گروه‌های سیاسی صاحبنظر بودند تحت نفوذ خود درآورد. شبکه «بدامن‌» به مرور چنان گسترش یافت که با شبکه‌های جاسوسی امریکا (سیا)، انگلیس (اینتلیجنس سرویس‌) و اسرائیل (موساد) پیوند خورد و در کلیه شئون سیاسی واقتصادی و فرهنگی کشور نقش خود را ماهرانه ایفا نمود.
این شبکه زمینه‌ساز توسعه نفوذ صهیونیست‌ها در ایران و عامل افتتاح سفارت اسرائیل در تهران بود. در 1356 نیز که علم برای معالجه بیماری خود بارها مجبور به ترک کشور کند و بستری شدن در بیمارستان‌های اروپا بود، به عنوان وزیر دربار، مسائل سیاسی ـ اجتماعی کشور را پیگیری می‌کرد. روند بیماری سرطان خون علم که نهایتاً منجر به مرگ وی شد، ازاواخر دهه 40 و اوایل دهه 1350 آغاز شده بود. اولین باری که علم به یک نوع بیماری ناشناخته در وجود خود اشاره کرد تیرماه 1349 بود که علایم آن کاهش تدریجی وزن بدنش بود. با توجه به وخامت اوضاع علم‌، بالاخره شاه با پیشنهاد کناره‌گیری وی موافقت کرد و از آبان سال 1356 علایم مرگ‌آور بیماری وی نمایان شد. 19 آبان در حالی که در بیرجند به استراحت مشغول بود دچار خونریزی داخلی شد و جهت ادامه معالجه به تهران انتقال داده شد. روز بعد به پاریس اعزام شد و پس از مسافرتی کوتاه به ایران بازگشت‌. اما در اواخر دی 56 در بیمارستان‌های پاریس بستری شد. پس از آن که به رغم چند عمل جراحی حال وی همچنان رو به وخامت نهاده بود، جهت مراقبت و معالجه بیشتر در اواخر سال 1356 به امریکا اعزام شد و در بیمارستان شهر نیویورک بستری گردید. در آن زمان پیش‌بینی پزشکان امریکایی که معتقد بودند علم زنده نمی‌ماند، صحیح از آب درآمد و سرانجام وی در ساعت 11 روز جمعه 25 فروردین 1357 در بیمارستانی در نیویورک درگذشت‌. روز بعد جسدش به تهران انتقال یافت و روز یکشنبه 27 فروردین 1357 در اقامتگاه خانوادگی خاندان علم در حرم مطهر حضرت رضا(ع‌) به خاک سپرده شد.

زندگینامه آیت الله بروجردی

- ولادتدر آخرین روزهای ماه صفر سال 1292هـ . ق، در خانهای از خاندان طباطبایی، در شهر تاریخی بروجرد، کودکی چشم به جهان گشود که او را حسین نامیدند. او از همان ایام کودکی، مورد مهر و علاقه سرشار پدرش، سید علی قرار گرفت و در سایه توجهات او تعلیم، تربیت و رشد یافت.2 - والدینپدر بزرگوار ایشان ، مرحوم حجت الاسلام و المسلمین حاج سید علی طباطبایی، عالمی جلیل القدر، موصوف به علم و تقوا، مرجع حوائج مردم، ساعی در اعلای کلمه دین و عارف به نسب بیت شریف خویش بود.2مادرش سیده آغابیگم ، دخت ارجمند مرحوم سید محمدعلی طباطبائی( رحمه الله) است که بانویی متدینه ، زاهده، عابده، متحفظ بر انجام مستحبات و ترک مکروهات و عالمه و پاکدامن بود.3 - نسبنسب ایشان، با سی و دو واسطه به حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام) میرسد. گذشته از شخصیت علمی و دینی و موقعیت بسیار ممتاز ایشان، از جانب پدران، نیاکان مادری، وارث مرجعیت و ریاست دینی میباشد.3شجره نامه آیتالله العظمی بروجردی(ره)4« هو السید حسین بن السید على بن السید احمد بن السید على نقی بن السید محمد جواد بن السید مرتضى بن السید محمد الطباطبائى بن السید عبدالكریم بن السید مراد بن الشاه اسدالله بن جلال الدین امیر بن الحسن بن مجدالدین بن قوامالدین بن اسمعیل بن عباد بن ابى المكارم بن عباد بن ابى المجد بن عباد بن على بن حمزه بن طاهر بن على بن محمد بن احمد بن محمد بن احمد بن ابراهیم طباطبا بن اسمعیل الدیباج بن ابراهیم الغمر بن حسن المثنی بن حسن بن على بن ابى طالب علیهم الاف التحیه والثناء .فصل دوم :تحصیلاتایشان در هفت سالگی وارد مکتب خانه شد و کتاب «جامع المقدمات» را به خوبی آموخت و در میان شاگردان از امتیاز مخصوصی بر خورد دار شدند ، به طوری که ذکاوت و تیزهوشی و متانت وی زبانزد خاص و عام گردید.پدرش چون پیشرفتش را دید، او را به حوزه علمیه نوربخش بروجرد برد و از معلم خواست تا بقیه علوم مقدماتی را به پسرش بیاموزد. بدین گونه صرف و نحو، معانی بیان، بدیع و منطق، فقه و اصول را در بروجرد آموخت.هجرت به اصفهاناز آن جا که حوزه‏ علمیه‏ بروجرد، نیاز علمی او را پاسخ‏گو نبود،به توصیه بزرگان و صلاحدید پدر، در سال هزار و سیصد و ده قمری به اصفهان مهاجرت كرد.اساتید ایشان در اصفهانایشان، پس از ورود به اصفهان، در درس مرحوم حاج سیدمحمدباقر درچه‏ای شركت كرد.آن استاد گران‏مایه، به حضرت آیت‏الله‏العظمی بروجردی، بسیار اظهار مهر و علاقه می‏کرد؛ حضرت آیت الله العظمی بروجردی(ره) تا آخرین لحظات حیات، این استاد ارزش‏مند را فراموش نکرد.ایشان هم چنین در درس‏ جناب میرزا ابوالمعالی کلباسی و جناب سیدمحمدتقی مدرس5 شركت می كردند. علاوه بر فقه و اصول و رجال، در درس فلسفه‏ دو فحل این فن، یعنی آخوند کاشی و جهانگیرخان قشقایی، حاضر شد.بازگشت به بروجردایشان بعد از چهار سال تحصیل در اصفهان، در ربیع الاول سال 1319هـ . ق، نامهای از طرف پدر در یافت نمود كه از او خواسته بود كه به بروجرد بر گردد.ایشان گمان می كرد پدرش می خواهد او را برای ادامه تحصیل به نجف اشرف بفرستد، ولی بر خلاف تصورشان ، پس از دیدار پدر و بستگان، مشاهده می کند که مقدمات ازدواج او را فراهم کرده اند.فصل سوم :ازدواجآیت الله بروجردی در مدت زندگی پر بارشان سه بار ازدواج کردند.ازهمسر نخست‏شان، دو پسر و سه دختر داشتندكه همه‏ در کودکی وفات کردند، به جز یکی از دختران، به نام آغا نازنین كه پس از دو سال ازدواج با عموزاده خود به نام مرحوم آقا بهاء الدین طباطبائی ، هنگام زایمان، وفات یافت.این بانوی مجلله پس از گذشت مدتی، به دلیل بچه دار نشدنش به آیت الله بروجردی پیشنهاد كردند كه شما باید صاحب اولاد باشید، لذا اجازه دهید که برای شما همسر دوم اختیار نمایم. با اجازه آیت الله این كار انجام شد. ایشان با دختر حاج محمد جعفر روغنی اصفهانی( از تجار متدین بروجرد) ازدواج کرد كه نتیجه این ازدواج دو دختر و دو پسر می باشد.همسر اول ایشان در سال 1326 شمسی در قم بدرود حیات گفت و در ایوان آئینه حضرت معصومه (س) به خاك سپرده شد.بانوی دوم ایشان هم در بروجرد در سال 1364 شمسی وفات یافت و در همان جا مدفون گردید.همسر سوم آیت الله بروجردی نیز دختر مرحوم سید عبدالواحد طباطبایی عموزاده ایشان است كه پس از وفات در صحن حضرت معصومه (س) درمقبره پروین اعتصامی به خاک سپرده شد.6فرزندانهمان گونه که قبلاً متذکر شدیم ؛ از همسر دوم آیت الله بروجردی دو پسر و دو دختر باقی ماند.حجت الاسلام و المسلمین سید محمدحسن طباطبائی بروجردی در سال 1346هـ . ق (1304 ش .) در بروجرد متولد شد. «او از همان روزهای اول زندگی تحت توجه مستقیم والد ماجد خود پرورش یافته، و ادبیات عرب و سطح را در محضر پدر آموخت ، سپس در حوزه درس خارج ایشان حاضر شد. نوشتن اکثر امور استفتائی آیتالله العظمی بروجردی نیز بعهده ایشان بود. وی در سال 1327 ش . با یکی از بنی اعمام خود ازدواج نموده و صاحب چهار فرزند گردید.آیت الله زاده گرامی، جوانی مؤدب، متین ، محجوب و مورد علاقه پدر و علما و فضلای حوزه بودند. آقای سید محمد حسن در صورت و سیرت و طرز برخورد و رفتار و مخصوصاً وقار و گفتار شباهت فوق العاده ای به پدر بزرگوارشان داشت.»7 سید محمد حسن احمدی طباطبایی صاحب سه فرزند پسر به نام سید محمدصادق و سید محمدباقر و سید محمدرضا و دو فرزند دختر می باشند.او در سال 1356 ش . در شهر مقدس قم دار فانی را وداع گفت و در ایوان آیینه حرم مطهر فاطمه معصومه (س) به خاک سپرده شد.حجت‏الاسلام والمسلمین سید احمد طباطبائی بروجردی (ره) در سال 1316 ش . در بروجرد متولد شد . ایشان نیز جوانی مؤدب ، متین ، محجوب و مورد علاقه پدر و اقوام و علمای بزرگ بود، متأسفانه در سن جوانی در سال 1352ش . درگذشت و در مقبره میرزای قمی در گلزار شیخان قم به خاک سپرده شد.سیداحمد احمدی طباطبایی، صاحب چهار فرزندپسر به نام سید مجید و سید مهدی و سیدحسین و سید رضا و یك فرزند دختر می باشند.حجت الاسلام و المسلمین سید محمدرضا (مجید) احمدی (دام عزه) از فضلای محترم حوزه علمیه قم می‏باشد.حاجیه خانم ، آغا فاطمه احمدی طباطبایی ، دختر بزرگ ایشان و همسر مرحوم آیت‏الله سید جعفر احمدی (ره) ، صاحب دو فرزند پسر به نام سید محمد جواد و سید محمدرضا (معروف به دكتر محمد باقر ) و دو فرزند دختر می باشند. او در سال 1372 شمسی و در 80 سالگی در قم دار فانی را وداع گفته و در مقبره آیت الله شهید حاج شیخ فضل الله نوری به خاک سپرده شد.حاجیه خانم ، آغا سکینه احمدی ، دختر دوم ایشان است . سال 1312 به دنیا آمد.او در سال 1328 شمسی به عقد آقای سید محمد حسین علوی طباطبایی بروجردی درآمد و در سال 1330در شب میلاد حضرت جواد الائمه صاحب اولین فرزند خود شد و او را سید محمد جواد نامیدند. ایشان، بعد از اخذ دیپلم در رشته طبیعی ( زمین شناسی) ، در هجده سالگی (سال 1348) وارد حوزه علمیه قم شد و در سال 1350 با دختر دایی خودش، (دختر مرحوم آقا سید محمد حسن ، پسر بزرگ آقای بروجردی)، ازدواج نمود. . ثمره این ازدواج دو پسر و یک دختر بود که پسر اولشان سید محمود، بر اثر تصادف دار فانی را وداع گفت. حضرت آیت الله حاج سید محمد جواد علوی بروجردی پس از طی مدارج عالیه امروز یکی از امیدهای حوزه علمیه قم به شمار میروند.ایشان غیر از سید محمد جواد، صاحب دو پسر به نام سید محمد رضا و سید محمد تقی و چهار دختر دیگر هم شد.این بانوی پارسا بعد از فوت پدر، همراه همسرش راهی تهران شد و هم اکنون در قید حیات می باشد.فصل چهارم :هجرت به نجفزمانی كه آیت الله بروجردی در اصفهان مشغول به تحصیل بودن، بار دیگر نامه ای ازطرف پدر به دستش رسید که از وی خواسته بود به نجف عزیمت کند، لذا در بیست و هفت سالگی به همراه برادر كوچكش سید اسماعیل، روانه نجف شدند.زندگی و درسآیت الله بروجردی پس از ورود به نجف اشرف، به حوزه درس مرحوم آیت الله العظمی آخوند ملا محمد کاظم خراسانی وارد شده و نه سال از محضر پر فیض آن فقیه بزرگ و علمای دیگری چون: آیت الله العظمی آقا سید کاظم یزدی ، و آیت الله شریعت اصفهانی (شیخ الشریعة) در فقه و اصول و رجال كسب فیض كردندایشان در ایام تحصیل در نجف اشرف ، بعد از اتمام درس مرحوم آخوند ، بحث همان روز را برای جمع كثیری تقریر می‌فرمودند. 
ادامه نوشته

زندگینامه حسنعلی منصور

حسنعلی منصور از نخست‌وزیران عصر پهلوی دوم، اردیبهشت ۱۳۰۲ در تهران متولد شد. پدرش، رجبعلی منصور ـ منصورالملک ـ از اعضای اولیه لژ «بیداری ایرانیان» بود که در دوران رضاشاه سالیان مدیر در مشاغل حساس جای داشت و در آخرین ماههای سلطنت او به صدرات رسید.(۱) ارتشبد فردوست می‌نویسد: علی منصور از مأموران انگلیسی بود. پسرش حسنعلی مانند پدر پرورش یافته انگلیسی‌ها بود. ولی از آن گروه بود که به آمریکایی‌ها وصل شدند. او چه در «اصل چهار»(۲) و چه بعدها که نخست‌وزیر شد از طرف آمریکاییها به شدت تقویت می‌شد.(۳) حسنعلی منصور در ۱۳۲۴ از دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران لیسانس گرفت. ساواک در ۱۹/۴/۱۳۳۷ که حسنعلی منصور در دولت منوچهر اقبال معاونت نخست‌وزیر را عهده‌دار بود، بیوگرافی او را چنین ثبت نموده است: «… پدرش بی‌اندازه متمول که در حدود ۵۰ میلیون تومان ثروت دارد. نامبرده لیسانس حقوق از دانشکده حقوق تهران رشته سیاسی در سال ۲۴ بوده است. فرانسه خوب می‌داند و با انگلیسی به اندازه رفع احتیاج آشنایی دارد. وی تمام روزنامه و مجلات عادی و تا اندازه‌ای کتب اقتصادی را مطالعه می‌کند. به زن و مقام علاقه‌مند است. تحصیلات متوسطه را در دبیرستان ایرانشهر گذرانده. لیاقت و شایستگی ندارد و حتی به‌علت ترقی بی‌جهتی که نموده و به‌علت نفوذ پدرش و اینکه دکتر اقبال نسبت به پدر او مدیون بود، او را به این سمت منصوب کرد که مورد تنفر قاطبه جوانان قرار گرفت. ابتدا در وزارت امورخارجه در لندن بود، بعد منشی وزیرخارجه و سپس رئیس اداره چهارم سیاسی. به‌علت نفوذ پدر نشان تاج دریافت داشته. وی شخصیتی ندارد تا تمایلی داشته باشد، ولی پدرش از عمال درجه اول سیاست انگلیس است. عضو جمعیت یاران دبیرستانی (ایرانشهر) بوده، متواضع ولی بی شخصیت، افکار عالی به هیچ‌وجه ندارد و تمام ترقی او روی نفوذ پدرش می‌باشد. کم مغز، بی‌تجربه و عزیز بی‌جهت… (۴)» رشد و ترقی حسنعلی منصور بیشتر به سبب نفوذ پدرش در دستگاه پهلوی بود. او پس از پایان تحصیلات به استخدام وزارت امورخارجه درآمد و ابتدا سفیر ایران در لندن شد و سپس ریاست اداره چهارم سیاسی وزارت خارجه را برعهده گرفت. منصور در دولت منوچهر اقبال معاون نخست‌وزیر شد. فعالیت‌های سیاسی وی با تأسیس «کانون مترقی» به ریاست خودش و در ۱۳۴۰ آغاز شد. این کانون یک مجموعه سیاسی مورد حمایت امریکا با هدف کمک به اصلاحات ارضی و طرح‌های اقتصادی شاه بود که با عضویت «نخبگان تحصیلکرده متمایل به غرب» تأسیس شد. (۵) این کانون در ۱۳۴۲ به «حزب ایران نوین» تغییر نام داد. «کانون مترقی» تشکیلاتی بود که توانست حمایت کندی ـ رئیس جمهور آمریکا ـ از دکتر علی امینی را سلب و وی را به حمایت از چهره‌هایی مانند حسنعلی منصور متقاعد سازد. در این باره در جلد دوم کتاب ظهور سقوط سلطنت پهلوی‌، می‌خوانیم : [عاملی که برای جان کندی و استراتژیست‌های «دمکرات» واشنگتن شناخته نبود، ترفندهای زیرکانه و تودرتویی بود که در ایران توسط شبکه صهیونیستی لردروچیلد ـ شاپور ریپورتر طراحی شد و به استحاله این طرح «ماجراجویانه» آمریکایی به یک طرح «تعدیل شده» آمریکایی ـ انگلیسی انجامید. حسنعلی‌ منصور تبلور و نماد این استحاله بود. به اعتقاد ما، تأسیس «کانون مترقی» و سپس «حزب ایران نوین»، و عَلَم کردن حسنعلی منصور به‌عنوان رهبر «نخبگان» و تحصیل‌کردگان غربگرای ایران، طرحی بود که توسط شاپور ریپورتر و اسدالله علم و با همدستی گراتیان یاتسویچ، رئیس «سیا» در ایران، ریخته شد. امروزه اسناد و قرائن کافی در دسترس ما است تا چارچوب و حتی جزئیات این طرح را بازسازی کنیم. تصویری که کندوکاو در انبوه اسناد این دوره به ما نشان می‌دهد به‌طور خلاصه چنین است: ۱ـ «کانون مترقی» با شرکت عناصر تحصیل کرده وابسته به «خانوادة اردشیر ریپورتر» تأسیس شد. ۲ـ «کانون مترقی» به‌عنوان سمبل یک جریان «آمریکایی» و به‌عنوان تشکلی از «نخبگان» هوادار «شیوه زندگی آمریکایی» (American Way Life) در محافل سیاسی و روشنفکری واشنگتن «لانسه» شد. ۳ـ این کانون توانست در چارچوب اعمال نفوذها و القائات لندن و روچیلدها و عناصر صاحب‌نظر «سیا»، چون ریچارد هلمز و گراتیان یاتسویچ ، ذهن کندی و «شورای امنیت ملی» او را به سوی خود جلب کند و خود را بهترین مجری طرح‌های کندی جلوه‌گر سازد. ۴ـ با تحریک و تشجیع جناح‌های مختلف سیاسی علیه امینی، ذهن کندی و «دمکرات»های «کاخ سفید» از دکتر علی امینی یا «جبهه ملی» منحرف گردید و با القاء این تحلیل که بقاء امینی و دوام وضع فعلی سبب فروپاشی شیرازة امور و توسعه کمونیسم در ایران خواهد شد، حسنعلی منصور و کانون او به‌عنوان بهترین و «عاقلانه‌ترین» جایگزین (آلترناتیو) در قبال امینی تثبیت شد. ۵ـ با برکناری امینی، اسدالله علم قدرت را به دست گرفت و به‌عنوان یک دولت «محلل» زمینه‌های صعود «نخبگان» محبوب کندی را به رأس دیوانسالاری ایران فراهم ساخت. ۶ـ بدین ترتیب، هم دولت کندی، هم لندن و روچیلدها و هم دربار پهلوی به اهداف خود دست یافتند و طرح اصلاحات روستو ـ کندی توسط نسلی که در مکتب اینتلیجنس سرویس پرورش یافته و چهر‌های مطیع و «بی‌شخصیت» در برابر شاه محسوب می‌شدند، اجرا گردید و اساس سلطنت مطلقه او نه تنها تضعیف نشد، بلکه به اوج خود رسید. برپایه این طرح است که در دهه ۱۳۴۰ شاهد «استحاله» رجال کهنسال انگلوفیل و فرزندان آنها به سوی سیاست‌های امپریالیسم آمریکا هستیم و در واقع، «نخبگان» جدید حاکم بر ایران را از نظر وابستگی اجتماعی، ساخت فرهنگی و حتی پیوندهای خویشاوندی باید مولود «رجال» انگلوفیل نسل پیشین محسوب داریم.] (۶) بدین ترتیب حسنعلی منصور در ۱۷ اسفند ۱۳۴۲ پس از امیراسدالله علم مأمور تشکیل کابینه شد. مهمترین فراز سیاسی حکومت کوتاه مدت حسنعلی منصور ارایه طرح کاپیتولاسیون به مجلس شورای ملی و تصویب این طرح در ۱۳ مهر ۱۳۴۲ در مجلس بیست‌ویکم بود. در پی این مصوبه امام خمینی در سخنانی‌ ـ چهارم آبان ۱۳۴۳ ـ در ضمن محکوم کردن آن، به افشاء ابعاد لایحه پرداختند. امام فرمودند: اناالله و اناالیه راجعون [گریه حضار] من تأثرات قلبی خودم را نمی‌توانم اظهار کنم. قلب من در فشار است. از روزی که مسایل اخیر ایران را شنیدم، خوابم کم شده [گریه حضار]، ناراحت هستم، قلبم در فشار است، من با ثأثرات قلبی روزشماری می‌کنم: چه وقت مرگ پیش بیاید [گریه شدید حضار]. ایران دیگر عید ندارد، عید ایران را عزا کردند [ادامه گریه حضار]، عزا کردند و چراغانی کردند، عزا کردند و دسته جمعی رقصیدند، ما را فروختند، استقلال ما را فروختند، باز هم چراغانی کردند، پایکوبی کردند… عزت ما پای کوب شد، عظمت ایران از بین رفت [گریه حضار]، عظمت ارتش ایران را پای کوب کردند… اگر نفوذ روحانیون باشد نمی‌گذارد این ملت یک روز اسیر انگلیس و روز دیگر اسیر آمریکا باشد. اگر نفوذ روحانیون باشد نمی‌گذارد اسرائیل اقتصاد ایران را قبضه کند، نمی‌گذارد کالاهای اسرائیل ـ آن هم بدون گمرک ـ در ایران فروخته شود… اگر نفوذ روحانیون باشد تو دهن این دولت می‌زند، تو دهن این مجلس می‌زند، وکلا را از مجلسین بیرون می‌ریزد. اگر نفوذ روحانیون باشد نمی‌گذارد عده‌ای به اسم وکیل بر ملت تحمیل شده، بر سرنوشت مملکتی حکومت کنند. اگر نفوذ روحانیون باشد نمی‌گذارد یک دست‌نشاندة آمریکایی این غلط‌ها را بکند، از ایران بیرونش می‌کنند. نفوذ روحانی مضر به حال ملت است؟ نخیر مضر به حال شماست. مضر به حال شما خائن‌هاست، نه مضر به حال ملت… آقایان! من اعلام خطر می‌کنم. ای ارتش ایران ! من اعلام خطر می‌کنم. ای سیاسیون ایران! من اعلام خطر می‌کنم. ای‌ بازرگانان ایران! من اعلام خطر می‌کنم. ای علمای ایران! ای مراجع اسلام! من اعلام خطر می‌کنم. ای فضلا! ای طلاب! ای حوزه‌های علمیه! ای نجف! ای قم! ای مشهد! ای طهران! ای شیراز! من اعلام خطر می‌کنم… والله گناهکار است کسی که داد نزند، والله مرتکب کبیره است کسی که فریاد نزند [احساسات شدید حضار]… (۷) امام خمینی در پی این سخنان بازداشت و به ترکیه تبعید شدند. سه ماه پس از تبعید امام، حسنعلی منصور در اول بهمن ۱۳۴۳ در مقابل مجلس شورای ملی هدف تیراندازی یکی از اعضای فداییان اسلام ـ محمد بخارایی ـ قرار گرفت(۸) و به بیمارستان منتقل شد. او سرانجام در ۶ بهمن درگذشت. 

زندگینامه سید محمود طالقانی

او در خانواده‌ای اهل علم و فضیلت و دارای روحیات انقلابی و ضد ظلم رشد نمود و برای نخستین بار در مکتب پدرش ابوالحسن آغاز به یادگیری مفاهیم اسلامی‌و درس تقوا کرد. همان کس که امام خمینی (ره) از او به سرآمد پرهیزکاران یاد می‌کند.

او تحصیلات دینی خود را در مدارس رضویه و فیضیه قم به پایان رساند. آیت الله طالقانی در زمان طلبگی آشنایی فراوانی با امام (ره) داشت و روابط متقابل آن دو، بسیاری را در شگفتی افکنده بود.

مرحوم آیت الله طالقانی موفق به کسب اجازه نامه اجتهاد از مرجع بزرگ آن روز آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی شده و بعد از اتمام تحصیلات به تهران آمده و در مدرسه شهید مطهری (سپهسالار سابق) به تدریس علوم دینی مشغول شد. در سال 1318 برای اولین بار خشم خویش را نسبت به رژیم و دستگاه حکومتی، با دادن یک اعلامیه در رابطه با کشف حجاب ابراز کرد و در پی آن دستگیر و زندانی شد.

پس از شهریور 1320، با تشکیل گروههای گوناگون سیاسی، مبارزه را به طور رسمی‌آغاز کرد، اما طولی نکشید که این دوران را وقفه‌ای پیش آمد؛ چرا که پس از کودتای 28 مرداد[تصاویر منتشر نشده از کودتای 28 مرداد] ساواک، مرحوم طالقانی را به جرم مخفی کردن نواب صفوی در خانه اش، دستگیر، و به زندان افکند، اما این دستگیری کوتاه و موقت بود و بزودی آزاد و فعالیت دوباره را آغاز کرد.

آیت الله طالقانی در جریان نهضت ملی شدن صنعت نفت ایران مبارزات ارزنده‌ای داشت و تلاشهای فراوانی در جهت رهانیدن حقوق ملت مسلمان ایران از چنگال استعمارگران چپاول پیشه انجام داد.

آیت‌الله طالقانی در سال 1342 در ارتباط با وقایع 15 خرداد دستگیر و به ده سال زندان محکوم شد. آیت الله طالقانی در زندان نیز دست از مبارزه و ارشاد برنداشت، رفتار و گفتار مناسبش حتی روی ماموران زندان اثر مثبت گذاشت و در پی همین تلاشهای فرهنگی و تبلیغی بود که در زندان، با نوشتن تفسیر «پرتوی از قرآن» سعی در آشنا کردن افراد به عظمت و سازندگی قرآن کرد.

[نقش آیت‌الله طالقانی در همراه‌سازی دین و سیاست] [تبشیر و انذار پیامبرانه]

[ابوذر زمان] [او انسان می‌خواست] [معلم «تبشیر و انذار»] [شاگرد بزرگ مکتب قرآن]

ایشان درباره خود می‌گوید: «من پیش از این که در کسوت یک سیاستمدار متعارف و معمول باشم یک شاگرد کوچک مکتب قرآن و معلم قرآنم». زندانی شدن مرحوم آیت الله طالقانی در این مرحله بیش از 4 سال طول نکشید و در سال 1346 به واسطه فشارهای داخلی و خارجی بر رژیم شاه از زندان آزاد شد و بعد از آزادی مبارزه را همچون گذشته ادامه داد و در آستانه سال 1350 همزمان با برگزاری جشنهای 2500 ساله شاهنشاهی دستگیر و به مدت سه سال در زابل و 18 ماه در بافت کرمان در بدترین شرایط به حالت تبعید بسر برد. در سال 1354 مجدداً به دست ساواک گرفتار شد و به 10 سال زندان محکوم شد.

آیت الله طالقانی در دوران انقلاب اسلامی، پس از آزادی از زندان نهایت تلاش خود را در جهت پیروزی انقلاب نمود و پس از پیروزی به ریاست شورای انقلاب اسلامی‌برگزیده شد و در انتخابات مجلس خبرگان قانونگذاری (12 مرداد 1358) از سوی مردم تهران به عنوان نماینده انتخاب شد.

در اوایل مرداد 1358 از سوی امام خمینی «ره» مأمور تشکیل نماز جمعه تهران شد و اولین و با شکوه‌ترین نماز جمعه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ‌در پنجم مرداد به امامت ایشان در دانشگاه تهران برگزار شد. [آشنایی با تاریخچه نماز جمعه در انقلاب‌اسلامی]

بعد از انتصاب به عنوان امام جمعه تهران، موفق به برگزاری پنج نماز جمعه شد که آخرین نماز جمعه به مناسبت فرا رسیدن سالگرد جمعه خونین 17 شهریور در بهشت زهرا و کنار مزار شهدا برگزار شد.

سرانجام در سحرگاه نوزدهم شهریور سال 1358 این عالم مجاهد پس از سالها فعالیتهای علمی‌و مبارزات سیاسی علیه رژیم ستم‌شاهی و عمری تلاش خستگی‌ناپذیر در راه پیاده کردن احکام اسلام، در اثر سکته قلبی دار فانی را وداع گفت و به دیدار معبود شتافت. روحش شاد.

زندگینامه امیر عباس هویدا

18 فروردين 1358 اميرعباس هويدا مشهورترين نخست وزير دوران پهلوي دوم‌، درپي يک محاكمه علني اعدام شد. هويدا، سياستمداري كه طولاني‌ترين دوران نخست وزيري را در خلال تاريخ مشروطيت به خود اختصاص داده بود، 1298 ش. در تهران متولد شد. پدرش حبيب الله ـ عين الملك‌ـ كارمند وزارت امور خارجه، و كارشناس اداره عربي اين وزارتخانه و سپس وزير مختار ايران در عربستان بود. اميرعباس هويدا هنگام مأموريت پدرش در لبنان در مدارس بيروت ثبت نام كرد و در مدت اقامت در اين شهر زبانهاي عربي و فرانسه را فراگرفت‌. پس از خاتمه تحصيلات متوسطه در بيروت‌، راهي اروپا شد ودر تابستان 1320 ش. از دانشگاه بروكسل در رشته علوم سياسي ليسانس گرفت. هويدا در كشاكش جنگ دوم جهاني از اروپا به ايران بازگشت و ابتدا جهت انجام خدمت وظيفه به دانشكده افسري رفت و سپس در شهريور 1322 در وزارت امور خارجه كه در آن زمان توسط محمد ساعد مراغه‌اي اداره مي‌شد استخدام شد. او از بهمن 1323 به اداره سوم سياسي اين وزارتخانه منتقل شد و در اول مرداد 1324 به عنوان وابسته سفارت رهسپار فرانسه شد. احسان طبري از رهبران حزب توده در كتاب «كژراهه‌» نوشته است كه هويدا در مأموريت فرانسه با حزب توده نيز مرتبط گرديد و با ايرج اسكندري آشنا شد. از سوي ديگر هويدا در وزارت خارجه با حسنعلي منصور نيز كه رياست اداره چهارم اين وزارتخانه را برعهده داشت‌، دوستي عميقي پيدا كرد. پنج ماه از اقامت هويدا در پاريس نگذشته بود كه وي به اتفاق حسنعلي منصور و عده‌اي ديگر به جرم قاچاق مواد مخدر توسط پليس فرانسه دستگير شدند، اما با وساطت دربار پهلوي رهايي يافتند. اين رسوايي در مطبوعات داخلي نيز انعكاس داشت‌.1 هويدا در اول آبان 1325 كارمند دفتر حفاظت منافع ايران در آلمان و اول فروردين 1328 كارمند كنسولگري ايران در اشتوتگارت شد. در اين سالها وزير مختار ايران در آلمان عبدالله انتظام پسر ميرزا محمدخان انتظام السلطنه فراماسون قديمي بود؛ كسي كه بعدها وزير خارجه و رئيس هيأت مديره شركت ملي نفت ايران شد. او در اين هر دو سمت‌، هويدا را به همكاري خود برگزيد. در اسفند 1329 عبدالله انتظام در كابينه حسين علاء وزير خارجه شد و هويدا را به عنوان منشي خصوصي خود برگزيد. هويدا سپس در دولت مصدق معاون اداره سوم وزارت خارجه شد. چند ماه بعد نيز در 29 مهر 1330 هويدا به دعوت كميسارياي عالي پناهندگان سازمان ملل متحد مأمور خدمت در اين سازمان شد و مدت 5 سال نزد «وان هك گدهارت‌» كميسر عالي پناهندگان سازمان ملل كه از فراماسونهاي مشهور فرانسه نيز بود در ژنو ماند. هويدا در اسفند 1335 رايزن سفارت ايران در آنكارا شد. اين درحالي بود كه رجبعلي منصور پدر حسنعلي منصور دوست صميمي هويدا، سفير ايران در تركيه بود و اين رابطه سبب افزايش منزلت هويدا در سفارت ايران در آنكارا گرديده بود. پس از چندي عزيمت رجبعلي منصور به اروپا جهت معالجه موجب شد هويدا سرپرستي سفارت ايران در تركيه را تا زمان معرفي سفير جديد بر عهده بگيرد؛ اما اين مدت دو ماه بيشتر به طول نينجاميد وانتصاب سرلشكر حسن ارفع به سفارت ايران در تركيه كه يك نظامي بود، سبب برهم خوردن مناسبات وي باهويدا شد. حضور نامنظم هويدا در سفارت‌، ارتباط گسترده وي با شبكه بهائيان تركيه كه سبب هشدار مقامات آن كشور به سرلشكر ارفع شده بود و مهمتر از اين دو عامل‌، فعاليت‌هاي جاسوسي هويدا در تركيه2موجب برخوردهايي ميان وي با ارفع و زمينه ساز انتقال او به تهران شد. هنگام بازگشت هويدا به تهران عبدالله انتظام‌، مراد وحامي او مديرعامل شركت ملي نفت بود. از اين رو به تقاضاي او هويدا مأمور خدمت در شركت ملي نفت شد. او ابتدا مدير اداري شركت نفت بود ولي به سرعت ترقي كرد ودر 1337 به عضويت هيأت مديره شركت درآمد. او در 1338 با «ساواك‌» نيز مرتبط شد و به عضويت اين سازمان درآمد. در 1340 ش. حسنعلي منصور به پيشنهاد امريكايي‌ها تشكيلاتي به نام «كانون مترقي‌» به وجود آورد. اين تشكيلات كه بعدها به حزب «ايران نوين‌» تغيير نام داد، با پوشش كمك به اصلاحات ارضي و اصلاحات اقتصادي و سياسي در كشور به وجود آمده بود و در آن جمعي از نخبگان و تحصيلكردگان دانشگاه‌هاي امريكا و اروپا شركت داشتند. هويدا نيز به دليل سابقه دوستي با حسنعلي منصور از ابتدا وارد اين تشكيلات شد. وي از طريق منصور با شبكه فراماسونري نيز مرتبط گرديد. دوستي هويدا با نامبرده موجب شد هنگامي كه منصور در اسفند ۱۳۴۲به نخست وزيري رسيد، وي وارد كابينه شده و وزارت دارايي را بر عهده‌ گرفت. حسنعلي منصور در اول بهمن 1343 توسط يكي از اعضاي هيأتهاي مؤتلفه اسلامي ـ شهيد محمد بخارايي ـ در مقابل مجلس شوراي ملي كشته شد و هويدا در هفتم همان ماه در حكمي غيرمنتظره مأمور تشكيل كابينه شد. اين در حالي بود كه هويدا تنها يك دوره 11 ماهه سابقه اجرايي در وزارت خارجه داشت‌. گرچه بااين حكم‌، هويدا رياست دولت ايران را دريك دوره 13 ساله برعهده گرفت، اما به تصريح مورخين وي در اين مدت نقش يك منشي و مجري مطيع اوامر شاهانه را برعهده گرفته بود. در دوران نخست وزيري هويدا، شاه فرمانرواي مطلق كشور بود و نه فقط مسايل مربوط به سياست خارجي و امور دفاعي را شخصاً اداره مي‌كرد، بلكه در جزئيات امور داخلي كشور نيز مداخله مي‌نمود. وزيران مهم كابينه و مقامات ارشد دولتي مستقيماً به شاه گزارش مي‌دادند و مستقيماً از او دستور مي‌گرفتند. جلسات هيأت دولت‌، اغلب جنبه تشريفاتي داشت و مصوباتي كه قبلاً تهيه و تنظيم شده و از سوي شاه لازم الاجرا شناخته شده بود، به امضاي وزيران مي‌رسيد. نقش هويدا غالباً در رسيدگي به اموري خلاصه مي‌شد كه شاه به او ارجاع مي‌كرد. وي در مسايل سياست خارجي‌، دفاعي و نفتي مطلقاً دخالتي نداشت و اين امور تحت نظارت مستقيم شاه بود. هويدا خود يكي از چهره‌هاي سرشناس بهايي و از اعضاي فعال فراماسونري بوده و بسياري از دولتمردان كابينه وي نيز عضو لژهاي مختلف فراماسونري بودند. سالهاي صدارت هويدا كه به دوران ثبات سلطنت پهلوي گره خورده بود، سالهاي اوج‌گيري فساد وتباهي و يكه‌تازي شاه محسوب مي‌شود. در دوران نخست وزيري هويدا پيوندهاي نهان و عيان دربار پهلوي با محافل قدرتمند و چپاولگر غرب و صهيونيسم جهاني به مستحكم‌ترين شكل خود رسيد و شاه در صحنه بين‌المللي به مثابه يك ديكتاتور بلندپرواز و در منطقه به عنوان استوارترين دوست غرب ظاهر شد. شاه، در كشوري كه فساد و تباهي آن را به كام انحطاط كشيده بود، فرارسيدن «دروازه‌هاي تمدن بزرگ‌» را اعلام مي‌كرد. در اين دوران، اگرچه در افكار عمومي هويدا چهره‌اي مسلوب الاختيار و فاقد استقلال شخصيتي شناخته مي‌شد، اما خود نيز مشوق شاه در تداوم مفاسد حكومتي در ابعاد گوناگون و توجيه‌گر خيانتهاي وي در كشور بود و عملاً زمينه‌هاي لازم براي اين جنايتها را بوجود آورده بود. هويدا نخست وزيري بود كه با حضور او شاه مي‌توانست خود را در قدرتي مطلقه و بر فراز قانون اساسي مشروطه نمايش دهد. دولت هويدا ضمن ترسيم چهره‌اي توانا و باثبات از رژيم شاه در منطقه و در صحنه بين المللي، باني برگزاري جشنهاي 2500 ساله شاهنشاهي در ايران بود. مبلغ عظيمي از بودجه كشور صرف برگزاري اين جشنها شد، درحالي كه اكثر روستاهاي كشور از نعمت برق و آب برخوردار نبودند. اميرعباس هويدا كه سه ماه پس از تبعيد امام خميني(ره) به تركيه، مأمور تشكيل كابينه شد، سرانجام پس از حدود 13 سال، در 15 مرداد1356 از نخست وزيري بركنار شده و وزير دربار گرديد.. در آن زمان، امير اسدالله علم ـ وزير دربارـ به دليل ابتلاء به بيماري سرطان در بيمارستاني در نيويورك بستري بود. با انتصاب هويدا به وزارت دربار، منصب نخست وزيري به جمشيد آموزگار واگذار شد. مسئوليت وزارت دربار هويدا چندان به طول نيانجاميد و وي يكسال بعد با اوجگيري مبارزات مردمي، به پيشنهاد ازهاري ـ نخست وزير وقت ـ و با موافقت شاه و براي آرام كردن افكار عمومي، در هفتم آبان 1357 بازداشت و به جرم مساعدت در اختناق و نابساماني‌هاي سياسي و اقتصادي كشور روانه زندان شد. هويدا كه تا پيروزي انقلاب در ميهمانسراي ساواك تحت مراقبت بود، پس از پيروزي انقلاب اسلامي‌، دستگير شده، ابتدا به مدرسه علوي و سپس به زندان قصر انتقال يافت. او در زندان قصر محاكمه شد و به جرم معاونت درجنايات‌، خيانتها، چپاولگريها و مفاسد اداري و اخلاقي و سياسي رژيم پهلوي و زمينه سازي در تعميق اين مفاسد در 13 سال آخر حيات رژيم پهلوي دوم، در 18 فروردين 1358 اعدام شد. اين اعدام خشم محافل امريكايي‌، صهيونيستي‌، اروپايي و شبكه جهاني فراماسونري و بهائيت را به همراه داشت‌. پي نويس‌: 1ـ به روزنامه كيهان مورخ 14 و 19 بهمن 1325؛ مجله خواندنيها؛ سال هفتم شماره 49؛ مرد امروز سال پنجم شماره‌هاي 93 و 94 مراجعه شود. (ظهور و سقوط سلطنت پهلوي؛ ارتشبد حسين فردوست‌؛ ج دوم‌؛ ص 369؛ انتشارات مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي‌. ) 2ـ هويدا در طول مدت اقامت خود در تركيه از طريق آشنايي با منشي سفارت انگليس در آنكارا اسنادي را رونوشت برداري مي‌كرده و به سفارت امريكا در آن كشور انتقال مي‌داده است

زندگینامه وراوینی

سعدالدين وراوينى از نويسندگان بليغ و تواناى پارسى و دومين مترجم کتاب مرزبان‌نامه از زبان طبري (۱) به زبان پارسى است که از جملهٔ آثار مهم نثر مصنوع فارسى و بر روش کليله و دمنه در ذکر قصص و امثال و حکم فراهم شده و مطالب آن از زبان وحوش و طيور و ديو و پرى و آدمى بيان شده است.

(۱) . مرزبان‌نامه به زبان طبرى ابداع و تصنيف اسپهبد مرزبان‌‌بن رستم بن‌شروين از ملوک آل‌باوند طبرستان است. وى اين کتاب را در اواخر قرن چهارم نوشت و اکنون آن متن اصلى طبرى در دست نيست.

از اين کتاب دو ترجمه در دست است. نخست از محمدبن غازى ملطيوى منسوب به شهر ملطيه (ملاطيه) از بلاد آسياى صغير که چندى دبير سليمانشاه‌بن قلج ارسلان (۵۸۸-۶۰۰ هـ) از سلاجقهٔ روم بود و ترجمهٔ خود را به سال ۵۹۸ به پايان برده و روضةالعقول ناميده است. دوم ترجمه‌اى که سعدالدين وراوينى از منشيان اواخر قرن ششم و اوايل قرن هفتم، چند سال بعد از مترجم نخستين و بدون اطلاع از کار او، ترتيب داده و به پيروى از اسم اصلى آن عنوان 'مرزبان‌نامه' بدان داده است.

از احوال وراوينى اطلاعى در دست نيست و تنها از مقدمه و خاتمهٔ مرزبان‌نامه مستفاد مى‌شود که او از ملازمان خواجه ربيب‌الدين هارون وزير اتابک ازبک‌بن محمد (۶۰۷-۶۲۲ هـ) اتابک آذربايجان بود. اين ربيب‌الدين بعد از استيلاى سلطان جلال‌الدين خوارزمشاه بر اتابک ازبک از کار وزارت کناره گرفت و بنابر آنچه از قول محمدبن احمد نسوى در کتاب 'سيرة جلال‌الدين منکبرني' برمى‌آيد تا حدود سال ۶۲۴ در قيد حيات بود. وى مردى فاضل و فضل‌دوست بود و بنابر اشارهٔ وراوينى کتابخانهٔ معتبرى حاوى انواع کتب در تبريز ايجاد کرده بود. وراوينى مرزبان‌نامه را به‌نام اين وزير دانش‌دوست درآورده و چون ملازم او بوده است بنابراين مدتى در تبريز مى‌زيسته و مولد او هم بنا بر حدس شفر در مجلد دوم از قطعات منتخبهٔ فارسي، همان 'وراوي' است که ياقوت در معجم‌البلدان آن را شهرکى بر يک منزلى اهر دانسته است.

تاريخ ترجمهٔ مرزبان‌نامه و تهذيب آن به‌دست وراوينى کاملاً معلوم نيست ولى مسلماً بين سال‌هاى ۶۰۷-۶۲۲ هـ اتفاق افتاده است زيرا او در آخرين باب از کتاب خود نام ازبک‌بن محمدبن ايلدگز و وزير او ربيب‌الدين را آورده است و چون اتابک ازبک از ۶۰۷ تا ۶۲۲ سلطنت کرده پس تاريخ ترجمهٔ مرزبان‌نامه در همين سنين بوده است، و از آنجا که وراوينى بنابر تصريح خود هنگام تهذيب مرزبان‌نامه در 'ايام‌البيض کهولت' بود بنابراين بايد ولادت او در اواسط قرن ششم اتفاق افتاده باشد.

مرزبان‌نامهٔ وراوينى در نه باب، يک مقدمه، و يک ذيل است و چنانکه از مقايسهٔ آن با روضةالعقول برمى‌آيد بعضى از حکايات و ابواب اصلى کتاب در اين ترجمه حذف شده است. وراوينى خود نيز بدين معنى اشاره کرده آنجا که گفته است: 'زواياى آن همه بگرديدم و خباياى اسرار آن به‌نظر استبصار تمام بديدم و طلسم ترکيب آن از هم فرو گشادم و از حاصل همه ملخصى ساختم، باقى انداختم' .

سعدالدين وراوينى در ديباچهٔ مرزبان‌نامه شمه‌اى از مطالعات خود را در متون ادبى مشهور خاصه منشآت مترسلين معروف قرن ششم بيان مى‌کند و مى‌گويد که قسمتى از کتاب خود را در مدتى که در مدرسهٔ نظاميهٔ اصفهان به‌سر مى‌برده است، ترتيب داده و چون آن مدت که در اصفهان مى‌زيسته از شورش و فترات عراق سخن مى‌گويد، ناگزير نظر او به انقلاباتى است که از دورهٔ سلطنت طغرل‌بن ارسلان سلجوقى و تاخت و تازهاى سپاهيان خوارزم و اختلافات سران سلجوقى در عراق و نظاير اين احوال تا قسمتى از دورهٔ فرمانروائى سلطان محمد خوارزمشاه جريان داشته و موجب ويرانى‌ها و نابسامانى‌ها شده بود. بعد از اين وقايع وراوينى به آذربايجان بازگشت و در کنف حمايت ربيب‌الدين به‌سر مى‌برد و در همين اوقات آسايش بود که به انديشهٔ اتمام مرزبان‌نامه افتاد و ديباچهٔ آن را به‌نام وزير دانشمند مذکور آراست و در ذيل کتاب نيز ذکر او و دارالکتبى را که در جامع تبريز ترتيب داده بود تجديد کرد.

مرزبان‌نامهٔ وراوينى از جملهٔ شاهکارهاى بلامنازع ادب فارسى در نثر مصنوع مزين است و مى‌توان آن را سرآمد همهٔ آنها تا اوايل قرن هفتم دانست. بسيارى از موارد مرزبان‌نامه از حد نثر مصنوع متداول گشته و صورت شعرى دل‌انگيز يافته است. کلام وراوينى در اين‌گونه موارد شامل تشبيهات و اوصافى است که پيش از آن تنها در شعر ديده مى‌شد و نويسندگان خود را از ايراد آن معانى در نثر مستغنى مى‌دانستند، ليکن او با مهارتى عجيب توانسته است آن معانى را بى‌آنکه موجب ملال خواننده شود در تضاعيف کلام بگنجاند و با ذکر قصص و امثال درآميزد. در پاره‌اى از موارد هم سخن وى با کمال ايجاز همراه است و بى‌آنکه نوسنده را به ايراد صنايع توجه باشد از آن موارد مى‌گذرد. ايراد امثال و شواهد و اشعار پارسى و تازى از استادان بزرگ نيز در کتاب به اندازهٔ کافى صورت پذيرفته و در اين موارد وراوينى مسلماً به روش کليله و دمنهٔ بهرامشاهى نظر داشته است.

زندگینامه علی باباجان

علي باباچاهي متولد سال 1321 بوشهر ( كنگان ) است. باباچاهي در پاسخ به يكي از پرسش هاي احسان يارشاطر ( دانشنامه ايران ،‌ دانشگاه كلمبيا ) كه زمينه ي خانوادگي شاعر و منتقد معاصر ما را جويا مي شود ،‌ مي نويسد :

« پدر برآمده از صحرا ( تنگستان بوشهر ) ،‌ همسايه تفنگ و مادر نمك پرورده دريا (بوشهر ) بود ... »

باباچاهي دوره دبستان و دبيرستان را در بوشهر مي گذراند . در دوره اول متوسطه ،‌ دل در گروه شعر و ادبيات مي نهد. اين عاشقي زودرس،‌ روز به روز براي او جدي تر مي شود. در مسابقه ادبي كه در همين سال بين دانش آموزان تمامي دبيرستان هاي بوشهر برگزار مي شود،‌ رتبه اول را به دست آورد. همين صحنه در همان سال ،‌ در شيراز و بين دبيرستان هاي سرتاسر شيراز تكرار مي شود و باباچاهي همچنان در نقش نفر اول ظاهر مي شود . جايزه و صد آفرين ! وي كه همچنان ( و حالا دوره دوم دبيرستان ) در بوشهر اقامت دارد ،‌ شعرهايش در مجلات تهران ،‌ با نام مستعار « ع . فرياد » چاپ مي شود اما وقتي يكي از شعرهاي اين شاعر جوان ( نوجوان ؟) در مجله اميد ايران به عنوان « بهترين شعر هفته » به چاپ مي رسد ،‌ باباچاهي از نو به جلد اسم اصلي خود برمي گردد و شعرهايش را به امضاي خودش در مجلات پايتخت به چاپ مي رساند . باباچاهي پس از اتمام دوره دبيرستان در بوشهر ‌، حدود سال 40 ـ 39 به دانشكده ادبيات شيراز راه مي يابد . مسئوليت صفحه شعر مجله دانشجويي دانشكده ادبيات شيراز را براي مدتي كوتاه به عهده مي گيرد . او در اين سال ها به اتفاق چند تن از دانشجويان ،‌ جلساتي ادبي در دانشكده ادبيات شيراز برگزار مي كند . آن هم بيشتر به اين نيت كه استادان ضد شعر نيمايي را با جريانات ادبي روز آشنا سازد .

در 1343 دوره سربازي ( آموزشي ) را در شيراز و بقيه دوره را كه افسر وظيفه است در كرمان سپري مي كند . جالب اينكه مدير مسئول مجله ي « آدينه » كه دوره آموزشي خود را در كرمان مي گذراند ،‌ در گروهاني است كه باباچاهي فرماندهي آن را به عهده دارد . باباچاهي حدود سال 45 وارد آموزش و پرورش مي شود و مدت 18 سال در بوشهر به تدريس ادبيات مشغول است كه بعد از انقلاب به تعبير خودش به دريافت جايزه « بازنشاندگي اجباري » نائل مي شود . ( سال 1362 ) باباچاهي در طول مدت تدريس خود در بوشهر علاوه بر چاپ شعر در مجلات پايتخت ،‌ به نوعي از فعاليت مطبوعاتي ( ژورناليستي ؟ ) غافل نيست .

در كتاب « صد سال مطبوعات بوشهر ،‌ سيد قاسم هاشمي صفحه 300 » مي خوانيم :

« مجله تكاپو به سردبيري علي باباچاهي در پاييز 1346 در بوشهر منتشر شد ...» پس از انتشار شماره سوم در نيمه اول 1347 ،‌ ساواك علي باباچاهي را براي تعطيل نمودن مجله تحت فشار قرار داد و سرانجام به دنبال دخالت مستقيم ساواک ‌، به بهانه عدم مجوز انتشار ،‌ تكاپو متوقف شد ... مجله تكاپو ... مورد استقبال محافل فرهنگي و روشنفكري قرار گرفت . مجلات روشنفكري تهران مانند « خوشه » ، « فردوسي » نيز مطالبي از آن نقل كرده اند . مجله « خوشه » ... سخنراني احمد شاملو را ... به نقل از مجله تكاپو به چاپ رسانيد. « خوشه » ، سردبير و دست اندركاران مجله تكاپو را با عنوان « كوشندگان شعر امروز ايران » معرفي كرد . در همين سال ها ـ 1348 ـ باباچاهي به قول خودش با « دختري از ايل بختياري » كه مشغول تدريس در مدارس بوشهر است ازدواج مي كند . او اكنون صاحب يك پسر و يك دختر است كه هر دوي آنها تحصيلات دانشگاهي خود را گذرانيده اند .

در همين سال ها ،‌ خسرو گلسرخي نقدي بر دومين كتاب شعر باباچاهي ( جهان و روشنايي هاي غمناك ) مي نويسد . اين نقد در « تاريخ تحليلي شعر نو » شمس لنگرودي چاپ شده است . منوچهر آتشي بعد از مطرح شدن باباچاهي ‌، در مجلات و محافل هنري،‌ در سال حدود سي سال پيش 1356 درباره شعر او،‌ در يكي از شماره هاي مجله ي تماشا مي نويسد: « علي باباچاهي امروز به گمان من ( سوگند به شعر ) از سه تا چهار تن شاعر راستين ايران است ... بيشترين تازگي هاي جهاني و باروري سرزميني و بومي در شعرهايش متوج و زمزمه گر حركت دارد . اطلاق كمال بر آنها ،‌ هيچ ترديدي را به ذهن مهاجم نمي كند . »

زندگینامه شهید شیرودی

در دی ماه 1334 در روستای "بالاشیرود" در شهرستان "تنکابن" در استان "مازندران" کودکی به دنیا آمد که صاحب نظران جنگ های هوایی او را نامدارترین خلبان جهان نامیدند. قبل از تولد علی اکبر پدرش که مردی مومن و متقی بود خواب دید بر فراز بام خانه اش ستاره درخشانی چشم ها را خیره کرده است به طوری که اهالی از اطراف و اکناف برای تماشا می آیند. بعد از تولد علی اکبر چون درشت تر از نوزادان دیگر بود، اعجاب اقوام و همسایگان را برانگیخت.

هنگامی که طفلی بیش نبود پدرش تحت تاثیر خوابی که دیده بود در تعلیم قرآن به فرزند همت گمارد. وقتی به سن مدرسه رسید، او را با خود به مسجد و روضه خوانی های هفتگی شبهای جمعه و مراسم مذهبی ایام محرم و رمضان می برد. علی اکبر در هفت سالگی در دبستانی که پنج کیلومتر تا زادگاهش فاصله داشت، به تحصیل پرداخت. در این ایام از نظر جسمی درشت تر و از نظر عقلی و ادراک بسیار جلوتر از بچه های هم سن و سال بود. به گفتة مادرش در دوران کودکی طوری رفتار می کرد که انگار افکار بزرگی در سر دارد و همین مسئله او را از دیگر فرزندان و حتی سایر کودکان هم سن و سال متمایز می کرد. از کودکی هیچگاه ظلم را نمی پذیرفت؛ نترس و شجاع و در عین حال دلسوز و مهربان بود و همیشه دوست داشت به دیگران خدمت کند. همزمان با تحصیل در دبستان به مکتب خانه ای در بالاشیرود می رفت تا قرآن بیاموزد. سال ها گذشت و او ششم ابتدایی را با رتبه شاگرد اولی به پایان رساند. به خاطر نبود دبیرستان در روستای بالاشیرود در دبیرستان شیرود که در کنار جاده اصلی تنکابن و در شش کیلومتر محل سکونتش قرار داشت، ادامه تحصیل داد. او که با تنگناهای مالی خانواده آشنا بود، از طریق کشاورزی و عملگی به پدرش کمک می کرد. رفت و آمد در فاصله طولانی بین خانه تا مدرسه او را با فقر موجود در اجتماع بیشتر آشنا کرد. در آغاز کلاس سوم دبیرستان در حالی که حدود پنج ماه از سن قانونی کوچک تر بود به خاطر خوش سیمایی، بلند قامتی، ورزیدگی و امتیاز تحصیلی و ایمان شهره بود. فرایض دینی را با جدیت انجام می داد و در مراسم سینه زنی شرکت مستمر داشت و آن قدر فعال بود که مسئولیت انجام مراسم مذهبی به او سپرده می شد. در مسجد، قرآن را با صدای بلند قرائت می کرد؛ در ماه مبارک رمضان مراسم مذهبی روزه داران شیرود را به عهده می گرفت و شبهای جمعه مراسم دعای کمیل بر پا کرده و هر وقت فرصتی می یافت به حرم سید جلال الدین اشرف می رفت.

در اواخر سال 1348 با رسیدن به سن بلوغ و پختگی فکر، دیدی انتقادی نسبت به نظام آموزش و پرورش یافت چرا که دروس مذهبی در نظام آموزشی جایی نداشت.در همین ایام معلم تعلیمات دینی در وصف ویژگیهای اخلاقی او گفت: «اخلاق اسلامی و رفتار جوانمردانه او نشانه هایی از خصوصیات جوانی میرزاکوچک خان را مجسم می کند.» روحیه ورزشکاری داشت، در رفع اختلاف همکلاسی ها می کوشید و به تدریس رایگان دروس تقویتی محصلین ضعیف می پرداخت. بیشتر اوقات در اندیشه فرو می رفت و به تفریح و مصاحبت با دوستان رغبتی نشان نمی داد. شیفته تعمق و تأمل بود؛ در مقابل اعمال زور می ایستاد و جسورانه به استقبال خطر می رفت. در همین ایام پدرش به جرم اعتراض به رفتار ارباب ده دستگیر شد. گرچه حکم حبس پدر بر اثر فعالیت های عده ای از ریش سفیدان و همسرش با قید ضمانت به حالت تعلیق در آمد، اما تأثیر سوء آن در ذهن علی اکبر باقی ماند.

در سال آخر دبیرستان برای یافتن کار زادگاهش را به قصد تهران ترک کرد و نزد برادرش که در خیابان امام زاده حسن تهران ساکن بود، رفت. مدتی در خانه برادر ماند و در کنار کار به تحصیل پرداخت. اواسط بهار 1350 اخبار مربوط به برگزاری جشن های شاهنشاهی 2500 ساله را شنید. این خبر انگیزه ای شد تا از روحانیون کسب تکلیف کند. اوایل تابستان 1350 در قسمت نگهبانی یک ساختمانی مشغول به کار شد. سپس اتاق کوچکی در نزدیکی دبیرستان شبانه ذوقی شماره 2، اجاره کرد و به تحصیل ادامه داد. در همین ایام از طریق برادرش با حسینیة ارشاد آشنا شد. خبر انتشار اعلامیه امام خمینی در تحریم جشن های 2500 ساله را از همین طریق شنید و تلاش کرد امام را بیشتر بشناسد. با کوششی پیگیر و خستگی ناپذیر به مطالعه معارف و تحولات صدر اسلام و سایر ادیان و مکاتب غیرالهی پرداخت. ساعات بسیاری را به مطالعه کتابهای دینی، فلسغی و سیاسی به ویژه آثار آیت اللّه مطهری اختصاص می داد.

در اواسط سال تحصیلی 1351 بیکار شد و تلاش او برای یافتن شغلی حتی کم در آمد بی ثمر ماند. بالاخره وارد دوره مقدماتی خلبانی شد و مدتی بعد برای گذراندن دوره کامل به پادگان هوانیروز اصفهان منتقل شد. در دوره آموزش خلبانی هلیکوپتر کبری با مسایل پشت پرده خرید سلاح های جنگی ایران از خارج بیشتر آشنا شد و به اطلاعاتی نیمه محرمانه دست یافت و آن اطلاعات را در اختیار روحانیون گذاشت. با اتمام دوره خلبانی هلیکوپتر کبری به این موضوع پی برد که نفوذ آمریکاییان در ارتش و فرهنگ کشور بیش از آن است که تصور می رود. علی اکبر شیرودی بعد از پایان دوره آموزشی خلبانی به عنوان خلبان به استخدام ارتش در آمد و به پادگان هوانیروز کرمانشاه منتقل شد. در آنجا با خلبان احمد کشوری که فردی مسلمان، مومن و جوانمرد بود آشنا شد. خلبان کشوری دو سال از علی اکبر بزرگ تر بود. در همین ایام با خلبانان دیگری چون سروان سهیلیان و اسماعیلیان آشنا شد و با صحبتهای خود به روشنگری علیه رژیم حاکم می پرداخت. اعلامیه های حضرت امام خمینی (ره) را که به صورت شب نامه به ایران می رسید، برای پخش به کرمانشاه می برد. در 28 مرداد 1356 قرار بود خلبانان هوانیروز در مقابل جایگاه شاه مانور دهند. شیرودی قسم یاد کرد اگر مانور برگزار شود هلیکوپتر خود را به جایگاه بکوبد، اما به دلایلی این مانور انجام نشد.

شیرودی در سال 1356 ازدواج کرد. در همین ایام با روی کار آمدن دولت ازهاری اعلامیه های ارسالی امام از تبعید را به پادگان می برد و بین نظامیان که هنوز دو دل بودند به صفوف مردم مبارز بپیوندند، توزیع می کرد. در اواخر پاییز 1357 رهبری اعتصابات و راهپیمایی های مردم کرمانشاه را به عهده گرفت. بعد هم به فرمان امام پادگان را ترک کرد و با همکاری حجت الاسلام آل طاهر، یک گروه چریکی به وجود آورد تا نگذارد ضد انقلاب از خلاء حاصله در نظام حکومتی سوء استفاده کند و حفاظت از کرمانشاه خصوصاً رادیو و تلویزیون و ادارات مهم دولتی را به عهده گرفت. عملیات داخل شهر را به دست نیروهای مردمی سپرد و فعالیتهای خارج از شهر را به اتفاق حجت الاسلام آل طاهر رهبری کرد. برای تشکیل کمیته کرمانشاه کوشید و گروه گشت و حفاظت منطقه را شب و روز سرپرستی کرد.

بعد از برقراری آرامش در شهر به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی غرب کشور در آمد و هر ازگاهی به پادگان هوانیروز می رفت تا بین سپاه و ارتش تفاهم بیشتری به وجود آورد. کوشش های او برای ایجاد هماهنگی بین سپاه و ارتش چنان بود که او را به جای ستوانیار، سپاهیار می خواندند. به محض اطلاع از شروع جنگ مسلحانه در کردستان، داوطلبانه به این منطقه شتافت. در این زمان گروه های ضد انقلاب در سنندج و در سالن ورزشی تختی و ساختمان انجمن اسلامی جوانان مستقر بودند و نیروهای مردمی را به اسارت گرفته و شکنجه می کردند و در مقابل آزادی آن ها صدها هزار تومان پول طلب می کردند. وقتی به سنندج رسید تا شب جنگید؛ چند تانک و نفربر به سرقت رفته از ارتش را شکار کرد و تعدادی از آنها را مجبور به فرار کرد. با پرواز ساکن در ارتفاع پایین بر فراز خیابان ها به نیروهای مردمی کمک کرد تا شعارهای ضد انقلاب را از دیوارها پاک کنند و عکس امام خمینی را به جای پوستر عزالدین حسینی یا قاسملو در معابر بچسبانند. روزی دیر هنگام به پایگاه هوانیروز کرمانشاه بازگشت و لبخند زنان به پنجره های پودر شده و بدنه سوراخ سوراخ هلیکوپترش نگریست و به مستقبلین گفت: «هر چند در این پرواز شوق یک عاشق را در امید به وصال معشوق احساس می کردم اما هنوز آن قدر خالص نشده ام که معشوق مرا به عرش اعلای ملکوت راه دهد.» ظرف سه هفته آغاز نبرد و عملیات نظامی و چریکی، نقش هوانیروز را از رده پشتیبانی نیروی زمینی به سایر عملیات ها تا حد وظایف نیروی پیاده و توپخانه توسعه داد. به خاطر فداکاری های کم نظیر، تحرک خارق العاده، چندین مرحله سقوط و چند بار انفجار راکتهای دشمن در فاصله کم، همچنین نبوغ فرماندهی به عنوان فرمانده خلبانان هوانیروز انتخاب شد.

نقل است: روزی در تعقیب ضد انقلاب وقتی می خواست راکتی شلیک کند متوجه حضور بچه ای در آن حوالی شد، برگشت و ابتدا با باد هلیکوپتر طفل را ترساند و از آنجا راند، بعد برگشت و حمله کرد. در اواخر مرداد 1358 آتش توطئه در پاوه شعله ور شد و این شهر در معرض سقوط قرار گرفت. شیرودی چنان نقش تعیین کننده ای در نجات شهر ایفا کرد، حجت الاسلام رفسنجانی به نشانه سپاسگزاری گفت: «شیرودی، حق بزرگی به گردن این کشور دارد.» او بعد از سه روز مأموریت چریکی بسیار خطیر در سرحدات غرب کشور به پادگان کرمانشاه بازگشته بود که از حوادث پاوه با خبر شد. ضدانقلاب تمام بلندی ها و مناطق استراتژیک اطراف شهر را تصرف کرده و دکتر مصطفی چمران وزیر دفاع در حلقه محاصره قرار گرفته بود. امام خمینی فرمان تاریخی خود را صادر کرد.

شیرودی به سرعت سوختگیری کرد و شخصاً عملیات کنترل امنیتی هلیکوپتر را انجام داد. با شناخت کاملی که از نقشه جغرافیایی کردستان داشت هلیکوپتر را بر فراز محاصره کنندگان پادگان به پرواز در آورد. تا ساعت دو بامداد 27 مرداد به همراه سپاهیان از محاصره در آمده و نیروهای مقاوم و خسته، محاصره شهر در هم شکست. سپس فرماندهی ادامه عملیات را به عهده گرفت و به قلع و قمع اشرار ادامه داد. هرگاه فرصتی دست می داد به افشاگری درباره ماهیت ضد انقلاب می پرداخت. سعی داشت با رسیدگی به وضع مالی خانواده های رزمندگان، روحیه افراد را بالا ببرد و نارسایی های به جا مانده از دولت موقت را خنثی کند. وقتی به پشت جبهه می آمد همراه با پاسداران انقلاب به استانداری، مسجد یا انجمن اسلامی هوانیروز می رفت و مایحتاج خانواده های جنگجویان را از مسئولان می خواست و اگر می دید در این مراکز بودجه کافی نیست از حقوق ماهیانه خود و برادران سپاه و خلبانان داوطلب پولی فراهم کرده و به صورتی که غروری جریحه دار نشود میان متقاضیان توزیع می کرد. او با انجام عملیات متهورانه به پایگاه باز می گشت و به دنبال فعالیت های پشت جبهه می رفت. به تدریج شهامت افسانه ای و شرح عملیات خیره کننده ی شیرودی به اطلاع همه مقامات بلند پایه جمهوری اسلامی رسید و شناخته شد.

زندگینامه امام موسی صدر

امام موسي صدر در روز 14 خرداد سال 1307 هجري شمسي در شهر مقدس قم ديده به جهان گشود. پدر ايشان مرحوم آيت الله سيد صدرالدين صدر، جانشين مرحوم آيت الله شيخ عبدالكريم حائري مؤسس حوزه علميه قم و از مراجع بزرگ زمان خود بود. جد پدري ايشان مرحوم آيت الله سيد اسماعيل صدر، جانشين مرحوم آيت الله ميرزا حسن شيرازي و مرجع مطلق زمان خود، و جد مادري ايشان مرحوم آيت الله حاج آقا حسين قمي، جانشين مرحوم آيت الله سيد ابوالحسن اصفهاني و رهبر قيام مردم مشهد بر عليه رضا خان بود.


امام موسي صدر پس از اتمام سيكل اول و بخش مقدمات علوم حوزوي، در خرداد سال 1322 رسما به حوزه علميه قم پيوست، و طي مدتي كوتاه، ضمن بهره گيري از محضر حضرات آيات سيد محمد باقر سلطاني طباطبايي، شيخ عبدالجواد جبل عاملي، امام خميني و سيد محمد محقق داماد، دروس دوره سطح را به پايان رسانيد. وي از ابتداي بهار سال 1326 وارد مرحله درس خارج گرديد، و تا اواخر پاييز سال 1338، يعني قريب سيزده سال تمام، از مدرسين بزرگ حوزه هاي علميه قم و نجف كسب فيض نمود. اساتيد اصلي دروس خارج ايشان در قم، حضرات آيات سيد حسين طباطبايي بروجردي، محقق داماد، صدر و سيد محمد حجت، و در نجف حضرات آيات سيد محسن حكيم، سيد ابوالقاسم خويي، شيخ حسين حلي و شيخ مرتضي آل ياسين بودند. امام موسي صدر

دروس فلسفي را نزد حضرات آيات سيد رضا صدر و علامه سيد محمد حسين طباطبايي در قم، و نزد آيت الله شيخ صدرا بادكوبه اي در نجف فرا گرفت.وستان اصلي هم بحث امام موسي صدر را در قم، حضرات آيات سيد موسي شبيري زنجاني، شهيد دكتر بهشتي، سيد عبدالكريم موسوي اردبيلي و شيخ ناصر مكارم شيرازي، و در نجف آيت الله شهيد سيد محمد باقر صدر تشكيل مي دادند.امام موسی صدر در طول زندگی حوزوی خود شاگردان برجسته ای را تربیت کرده است.معروف ترین آنان در ایران آیت الله شیخ یوسف صانعی از مراجع معظم امروز ، و در لبنان شهید عباس موسوی دبیر کل سابق حزب الله است.


امام موسي صدر در كنار تحصيلات حوزوي، دروس دبيرستان خود را به اتمام رساند، و در سال 1329 به عنوان اولين دانشجوي روحاني در رشته «حقوق در اقتصاد» به دانشگاه تهران وارد، و در سال 1332 از آن فارغ التحصيل گرديد. امام موسي صدر قبل از عزيمت به نجف اشرف، از سوي علامه طباطبايي مسئوليت نظارت بر نشريه «انجمن تعليمات ديني» را بر عهده گرفت. وي همزمان با تحصيل در حوزه علميه نجف، به عضويت هيئت امناء جمعيت «منتدي النشر» در آمد، و پس از بازگشت به قم ضمن اداره يكي از مدارس ملي اين شهر، مسئوليت سردبيري مجله تازه تاسيس «مكتب اسلام» را عهده دار گرديد. از مهمترين اقدامات امام موسي صدر در آخرين سال اقامت در شهر قم، تدوين طرحي گسترده جهت اصلاح نظام آموزشي حوزه هاي علميه بود، كه با همفكري حضرات آيات دكتر بهشتي و مكارم شيرازي صورت گرفت.


امام موسي صدر در اواخر سال 1338 و به دنبال توصيه هاي حضرات آيات بروجردي، حكيم و شيخ مرتضي آل ياسين، وصيت مرحوم آيت الله سيد عبدالحسين شرف الدين رهبر متوفي شيعيان لبنان را لبيك گفت و به عنوان جانشين آن مرحوم، سرزمين مادري خود ايران را به سوي لبنان ترك نمود. اصلاح امور فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و سياسي جامعه شيعيان لبنان از يكسو، و استفاده از ظرفيتهاي منحصر به فرد لبنان جهت نماياندن چهره عاقل، عادل، انساندوست و با زمان مكتب اهل بيت به جهانيان از سوي ديگر، اهداف اصلي اين هجرت را تشكيل مي داد. امام موسي صدر براي نيل به اين اهداف، و با توجه به جغرافياي اجتماعي و سياسي لبنان در منطقه و جهان، از همان بدو ورود فعاليتهاي خود را سه حوزه موازي سازماندهي نمود:

بازسازي هويت، انسجام و عزت تاريخي شيعیان لبنان

امام موسي صدر از زمستان سال 1338 و همزمان با آغاز فعاليتهاي گسترده ديني و فرهنگي خود در مناطق شيعه نشين لبنان، مطالعات عميقي را به منظور ريشه يابي عوامل عقب ماندگي اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي شيعيان لبنان به اجرا گذارد. حاصل اين مطالعات، برنامه هاي كوتاه مدت، ميان مدت و درازمدتي بود كه از اواسط سال 1339 و در راستاي سياست محروميت زدايي، طراحي و اجرا گرديد. امام موسي صدر در زمستان سال 1339 و پس از تجديد سازمان جمعيت خيريه «البر و الاحسان»، با تنظيم برنامه اي ضربتي جهت تامين نيازهاي مالي خانواده هاي بي بضاعت، ناهنجاري تكدي را به كلي از سطح شهر صور و اطراف آن برانداخت. وي در فاصله سالهاي 1340 تا 1348 و در چارچوب برنامه اي ميان مدت، با طي سالانه صد هزار كيلومتر در ميان شهرها و روستاهاي سراسر لبنان، دهها جمعيت خيريه و مؤسسات فرهنگي و آموزش حرفه اي را راه اندازي نمود.


كه حاصل آن كسب اشتغال و خودكفايي اقتصادي هزاران خانواده بي بضاعت، كاهش درصد بيسوادي، رشد فرهنگ عمومي، و به اجرا در آمدن صدها پروژه كوچك و بزرگ عمراني در مناطق محروم آن كشور بود. امام موسي صدر در تابستان سال 1345 و پس از اجتماعات عظيم و چند روزه شيعيان لبنان در بيعت با ايشان، رسما از حكومت وقت درخواست نمود تا همانند ديگر طوائف آن كشور، مجلسي براي سازماندهي طايفه شيعه و پيگيري مسائل آن تاسيس گردد. مجلس اعلاي اسلامي شيعیان كه اولين بخش از برنامه درازمدت امام صدر به شمار مي رفت، در اول خرداد سال 1348 تاسيس، و خود آن بزرگوار با اجماع آراء به رياست آن انتخاب گرديد.


امام موسي صدر از بهار سال 1348 تا اواسط زمستان سال 1352 با دولت وقت لبنان به گفتگو نشست، تا آن را براي اجراي پروژه هاي زيربنايي و وظايف قانوني خود در قبال مناطق شيعه نشين و محروم آن كشور ترغيب نمايد. در پي امتناع دولت لبنان از پذيرش اين مطالبات و نيز اتمام حجت با آن، جنبش محرومان لبنان در اوايل سال 1353 به رهبري امام موسي صدر شكل گرفت، و راهپيماييهاي مردمي عظيمي در شهرهاي بعلبك، صور و صيدا عليه دولت به وقوع پيوست. اوجگيري بحران خاورميانه، صف آرايي احزاب افراطي مسيحي در برابر مقاومت فلسطيني، و به لبنان كشيده شدن برخي اختلافات جهان عرب، امام موسي صدر را بر آن داشت تا براي حفظ ثبات كشور و ممانعت از سركوبي فلسطينيها، توده هاي مردم را موقتاً از عرصه رويارويي با دولت كنار كشاند، و پيگيري مطالبات بر حق شيعيان را تا آمدن رئيس جمهور بعد به تاخير اندازد. امام موسي صدر در سال 1354 علي رغم كارشكنيهاي شديد دولت، مجدداً با اجماع آراء به رياست مجلس اعلاي اسلامي شيعیان برگزيده شد. با آغاز جنگ داخلي لبنان در فروردين سال 1354، تمامي تلاشهاي امام موسي صدر مصروف پايان دادن به اين بحران صرف گرديد. وي در خرداد آن سال در مسجد عامليه بيروت به اعتصاب نشست، و به پشتوانه مشروعيت مردمی و مقبوليت وسيع وشخصیت کاریزماتیک خود در ميان تمامي مذاهب، آرامش را به تابستان لبنان بازگردانيد. با شعله ور شدن مجدد آتش جنگ و پديدار شدن ابرهاي شكست بر آسمان جبهه مسلمانان، امام صدر در ارديبهشت 1355 حافظ اسد را وادار نمود تا با اعزام نيروهاي سوري به لبنان، موازنه قوا و آرامش را به اين كشور بازگرداند. حل اختلافات مصر با سوريه و متعاقب آن برپايي كنفرانس رياض در مهر 1355، آب سردي بود كه امام موسي صدر بر آتش جنگ داخلي لبنان فرو ريخت. این ارامش تا زمانیکه امام صدر در لبنان حضور داشت ، ادامه پیدا کرد.

پرچمداري حركت گفتگوي اديان و تقريب مذاهب در لبنان

هدف استراتژيك امام موسي صدر آن بود تا طايفه شيعه لبنان را همسان ديگر طوائف، و نه مقدم بر آنان، در تمامي عرصه هاي حيات سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي آن كشور مشاركت دهد. وي از اولين روزهاي هجرت به لبنان در زمستان سال 1338، با طرح شعار «گفتگو، تفاهم و همزيستي»، پايه هاي روابط دوستانه و همكاري صميمانه اي را با مطران يوسف الخوري، مطران جرج حداد، شيخ محي الدين حسن و ديگر رهبران ديني مسيحي و اهل سنت آن كشور بنا نهاد. در طول حضور دو دهه امام صدر در لبنان، هيچ مراسم سرور يا اندوهي از شيعيان نبود كه امام صدر در آن شركت جويد، و تني چند از فرهيختگان مسيحي و اهل سنت در معيت وي نباشند. حمايت جوانمردانه امام صدر از بستني فروشي مسيحي در اوايل تابستان سال 1341 در شهر صور، كه به فتواي صريح ايشان مبني بر طهارت اهل كتاب منجر گرديد، توجه تمامي محافل مسيحي لبنان را به سمت خود جلب نمود. در اواخر تابستان 1341 مطران گريگوار حداد به شهر صور آمد، و از امام صدر براي عضويت در هيئت امناء «جنبش حركت اجتماعي» دعوت نمود. از اواخر سال 1341 حضور گسترده امام موسي صدر در كليساها، ديرها و مجامع ديني و فرهنگي مسيحيان آغاز گرديد. سخنرانيهاي تاريخي امام صدر در ديرالمخلص واقع در جنوب، و

كليساي مارمارون در شمال لبنان طي سالهاي 1341 و 1342، تاثيرات معنوي عميقي بر مسيحيان آن كشور بر جاي نهاد.
امام صدر در تابستان سال 1342 و طي سفري دو ماهه به كشورهاي شمال آفريقا، طرحي نو جهت همفكري مراكز اسلامي مصر، الجزاير و مغرب با حوزه هاي علميه شيعه لبنان در انداخت. وي در بهار سال 1344، اولين دور سلسله گفتگوهاي اسلام و مسيحيت را با حضور بزرگان اين دو دين الهي، در مؤسسه فرهنگي «الندوه اللبنانيه» به راه انداخت. وي پس از جنگ شش روزه اعراب و اسرائيل در سال 1346 به ديدار پاپ شتافت، و نشستي كه ابتدائا نيم ساعت پيش بيني شده بود، به تقاضاي پاپ بيش از دو ساعت به درازا كشيد. امام موسي صدر از سال 1347 به عضويت مركز اسلام شناسي استراسبورگ در آمد، و از رهگذر همفكري و ارائه سمينارهاي متعددي در آن، انتشار آثاري ذي قيمت چون «مغز متفكر جهان شيعه» را زمينه سازي نمود. امام موسي صدر در بهار سال 1348 و بلافاصله پس از افتتاح مجلس اعلاي اسلامي شيعیان، از شيخ حسن خالد مفتي اهل سنت لبنان دعوت نمود، تا با همفكري يكديگر براي توحيد شعائر، اعياد و فعاليتهاي اجتماعي طوائف اسلامي، تدبيري بينديشند. وي در همين خصوص طرح مدوني را به اجلاس سال 1349 «مجمع بحوث اسلامي » در قاهره ارائه نمود، و متعاقب آن به عضويت دائم اين مجمع درآمد. امام موسي صدر در سال 1349 رهبران مذهبي مسلمانان و مسيحيان جنوب لبنان را در چارچوب «كميته دفاع از جنوب» گرد هم آورد، تا براي مقاومت در برابر تجاوزت رژيم صهيونيستي چاره انديشي نمايند. وي در زمستان سال 1353 و در اقدامي بي سابقه، خطبه هاي عيدموعظه روزه را در حضور شخصيتهاي بلندپايه مسيحي لبنان در كليساي كبوشيين بيروت ايراد نمود، و اگر آتش جنگ داخلي شعله ور نمي شد، در پي آن بود تا كاردينال ماروني لبنان را براي ايراد خطبه هاي يكي از نمازهاي جمعه شهر بيروت دعوت نمايد. امام موسي صدر در زمستان سال 1355 و در جمع سردبيران جرائد بيروت، با پيش بيني صريح حذف فاصله ها و روند جهاني شدن در اواخر قرن بيستم، قرن بيست و يكم را قرن همزيستي پيروان اديان، مذاهب، فرهنگها و تمدنهاي گوناگون ناميد، و بر رسالت تاريخي لبنان جهت ارائه الگويي موفق در اين زمينه پاي فشرد. امام موسي صدر در اواسط سال 1357 موفق گرديد رهبران مسلمان و مسيحي لبنان را جهت برپايي يك جبهه فراگير ملي متقاعد نمايد، و در اين مسير تا آنجا پيش رفت كه حتي موعد تاسيس و اولين گردهمايي آنان را براي پس از بازگشت خود از سفر ليبي مشخص نمود.

زندگینامه تالس

حتمالاً هندسه ی برهانی با تالس ملطی، یکی از حکمای سبعه عهد عتیق، در نیمه ی اول قرن ششم قبل از میلاد، شروع شد. گفته شده است که وی مدتی در مصر اقامت کرد و در آن جا با محاسبه ی ارتفاع یکی از هرم ها، به وسیله ی سایه ها، تحسین همگان را برانگیخت. در بازگشت به میلتوس، نبوغ چند جانبه ی وی، شهرتی به عنوان سیاستمدار، رایزن، مهندس، تاجر، فیلسوف، ریاضی دان و منجم برای او به ارمغان آورد. نتایج مقدماتی زیر در هندسه منسوب به اوست:

- یک دایره با هر قطرش به دو نیم می شود.

- زوایای مجاور به قاعده ی هر مثلث قائم الزاویه، مساوی اند.

- زوایای متقابل به رأس مساوی اند.

- دو مثلث مساویند اگر دو زاویه و یک ضلع نظیر مساوی داشته باشند.

- زاویه ی محاط در نیم دایره، قائمه است.

ارزش قضایای بالا در این است که تالس به جای استفاده از شهود و تجربه، آن ها را با نوعی استدلال منطقی اثبات کرد.

این را نیز بشنوید که روزی از تالس پرسیدند که چگونه می توان زندگی شرافتمندانه تری داشت؟ گفت: با خودداری از انجام آن چه که دیگران را به خاطر آن سرزنش می کنیم.

منبع: کتاب تاریخ ریاضیات هاورد و. ایوز، ترجمه ی دکتر محمد قاسم وحیدی اصل - صفحه ی 60 و 61



نگاهی دقیق تر به زندگانی تالس:



تالس ملطی (به یونانی: Θαλης) در حدود سال ۶۴۰ (پیش از میلاد) در شهر «میلیتوس» بدنیا آمد. بسیاری از او به عنوان اولین فیلسوف یونانی و همچنین پدر علم یاد می‌‌کنند. تالس بیشتر وقت خود را صرف مطالعه ریاضیات و ستاره‌شناسی کرد و فقط به قصد تامین معاش روزانه، به سوداگری پرداخت. تالس از زمرهٔ «ماده‌گرایان» اولیه محسوب می‌شود.

تالس در شهر میلتوس در ایونیا (غرب ترکیه امروزی) می‌‌زیست. سالیان حیات تالس به روشنی معلوم نیست. بنا بر یک روایت، وی نود سال زیست، و بنا بر روایتی دیگر هشتاد سال. در طول حیات بلند خود، تالس درگیر فعالیت‌های گوناگون بسیاری شد و نوآوری‌های زیادی انجام داد. عده‌ای معتقدند وی نوشته‌ای از خود به جای نگذاشت و عده‌ای بر این باورند که او نگارندهٔ "دربارهٔ انقلاب نجومی" و "دربارهٔ اعتدال شب و روز" است، هر چند هیچ کدام باقی نمانده است.
تالس در کهولت ملقب به خردمند شد و بعدها که یونانیان برای خود هفت خردمند شناختند، او را نخستین آنان دانستند. تالس سرانجام هنگامی که نظاره‌گر یک مسابقه ورزشی بود، از گرما و تشنگی و ناتوانی جان سپرد.

بعضی بر این باورند که تالس تنها یک متفکر صرف نبود، بلکه در تجارت و سیاست هم نقش داشت. هر چند با توجه به فلسفه وی، با انجام کارهای تجاری، هدف وی ثروتمند شدن صرف نبود. زندگی سیاسی تالس بیشتر به درگیری ایونی‌ها در دفاع از آناتولی در برابر قدرت فزایندهٔ ایرانیان که تازه به آن منطقه وارد شده بودند بر می‌‌گردد.

دیدگاه تالس دربارهٔ اخلاق را می‌‌توان از گفتارهای منسوب به وی در دیوجانس لائرتیوس فهمید. نخست او به یک خدای متعالی که نه آغاز است نه پایان قایل است. او معتقد است خداوند عادل است و از بشر هم انتظار اعمال عادلانه دارد. نه ناعادل بودن (آدیکوس)، و نه اندیشهٔ بی عدالتی از دیدگان خدا پنهان نمی‌ماند.