زندگینامه مایکل جردن

مايكل جردن»، از شناخته‌شده‌ترين نام‌هاي جهان و يكي از مشهورترين و موفق‌ترين ورزشكاراني است كه در صحنه ورزش حرفه‌اي جهان ظاهر شد.
اما پرسش اينجاست، مردي كه جسورترين ورزشكار خوانده مي‌شد، چگونه هنوز هم در حال رقابت است، در حالي كه ديگر بازي نمي‌كند؟
«برادلي» مي‌پرسد: «شنيده‌ام كه گفته‌ايد، هم‌اكنون كه بازنشست شده‌ايد، مي‌كوشيد زندگي‌تان را بازپس گيريد؛ از چه كسي؟».
جردن: «از مردم. سال‌ها تو براي آنان كار و تلاش مي‌كني تا راضي باشند. هنگامي كه از آنان دور مي‌شوي، آنان به دنبال تو مي‌آيند.
سلام مي‌كنند، امضا مي‌خواهند، اما مي‌خواهم به آنان بفهمانم كه حالا نوبت من است».
«مايكل جردن»، حدود دو دهه متعلق به هوادارنش بود و ميليون‌ها نفر، شاهد شش بار قهرماني وي با «شيكاگو بولز» بودند.
او نهايت يك چهره ورزشي بود؛ يكي از مشهورترين ورزشكاران جهان كه بدون اغراق، جاذبه زمين را هم به مبارزه مي‌طلبيد.
«مايكل جردن» در زمين پرواز مي‌كرد. او مي‌گويد: «من معتقدم كه همه ما پرواز مي‌كنيم. زماني كه شما از زمين جدا شويد، پرواز مي‌كنيد و البته برخي بلندتر از ديگران».
امروز جردن هنوز هم پرواز مي‌كند، اما در ارتفاعي پايين‌تر. سال گذشته، 60 دقيقه «CBS» در مدرسه پرواز «مايكل جردن» با او ملاقات كرد. كمپ آموزشي چهار روزه وي كه در آن افراد ميانسال و عاشق بازي، پانزده هزار دلار مي‌پردازند تا تجارب كامل «مايكل جردن» را دريافت كنند. با او بازي كنند و لذت ببرند.
افرادي كه آخر هفته‌ها به بازي مي‌پردازند، سعي مي‌كنند با او بازي كنند. او به آنان درس مي‌دهد؛ همان كاري كه در «NBA» مي‌كرد و قانون را بدون اين‌كه گير داور بيفتد، پشت سر مي‌گذارد. اين افراد شانس اين را دارند كه نه تنها از مغز جردن براي بسكتبال، بلكه در زندگي نيز از وي استفاده كنند.


يكي از شركت‌كنندگان از او مي‌پرسد: «مايكل، من يك كودك 9 ساله دارم كه عاشق بسكتبال است، اما از چيزي كه مي‌ترسد احساس شكست و از دست دادن پرتاب است».
جردن به او مي‌گويد: «به عنوان يك پدر، شما بايد تا جاي ممكن، مسئله را براي او راحت نشان دهيد؛ يعني به او بگوييد، من هنوز هم تو را دوست دارم، حتي اگر پرتاب تو، گل نشود. اين كار براي من بسيار سخت‌تر است و سعي كنيد ذهن او را از اين مسئله دور كنيد. ا
او حتما نبايد مثل من بشود. من و همسرم هميشه به پسرمان مي‌گوييم: هي بچه، فقط يك مايكل جردن وجود داشت».
جردن كه قهرمان بي‌نظيري بود، مي‌گويد: هيچ‌كس در خانواده ما انتظار نداشت من به اينجا برسم و اين تنها دليل موفقيت من بود.
او در كتابش درباره اين ميل تهاجمي و جسارت در رقابت مي‌گويد: اين امر ناشي از خانواده‌اش است كه در آنجا احساس مي‌كرد، بايد به والدينش ثابت كند كه مي‌تواند موفق شود.
جردن مي‌گويد: «من آن احساس را داشتم و واقعا نمي‌توانستم با تمركز و هشياري كامل، كاري را انجام دهم. من يك بازيكن بودم و ورزش را دوست داشتم. خانواده‌ام در بدترين رؤيايشان نيز نمي‌توانستند به حرفه‌اي شدن من بينديشند».
همه چيز در سال 1982، زماني كه جردن يك تازه‌وارد در دانشگاه كاروليناي شمالي بود، رخ داد. او پرتاب‌گر شوتي بود كه باعث قهرماني «NCAA» در ثانيه آخر شد. وي خودش مي‌گويد: «آن پرتاب جردن را رو آورد. يا همان‌گونه كه پدر و مادرم مي‌گويند، آن پرتاب، مايك جردن را مايكل جردن كرد».
«مايكل جردن»، چيزي فراتر از يك نام شد. تصوير او روي همه نوشابه‌ها و لباس‌ها تا غذاهاي سرد و لباس‌هاي زير نقش بست. تبليغات سالانه 35 ميليون دلار براي او درآمد داشت، حتي حالا كه ديگر بسكتبال بازي نمي‌كند.
او تاكنون چهار كتاب نوشته است و همچنين مالك يكي از زيرشاخه‌هاي شركت «نايك» نيز هست كه سالانه پانصد ميليون دلار سود براي او دارد. او شركتش را از شيكاگو؛ شهري كه او را معروف كرد، اداره مي‌كند.


«برادلي» از او مي‌پرسد: «آيا روزي كه بسكتبال را آغاز كردي، گمان مي‌كردي روزي تجارتي نيم ميليون دلاري را اداره كني»؟ جردن مي‌گويد: «نه، هيچ وقت حتي فكرش را هم نمي‌كردم. به تنها چيزي كه فكر مي‌كردم، خوب بودن بود و اين امر، شانس‌هاي بسياري براي من ايجاد كرد كه خود برميگزيدم».
جردن تنها دو روز در هفته را در اداره است و معمولا به خاطر فعاليت‌هاي خيريه، مرتب در سفر است و همچنين با همكارهاي شركت «نايك» ديدار مي‌كند، اما مدت زمان زيادي را در زمين‌هاي گلف مي‌گذراند كه جانشين زمين بسكتبال شده‌اند. او مي‌گويد: به ورزش معتاد شده‌ام و معمولا از طلوع آفتاب تا غروب آن، بازي مي‌كنم و در يك روز هر 54 سوراخ را هدف مي‌گيرد.
او در سال 1993 از بسكتبال بازنشسته شد و تلاش كرد تا بيسبال را با «شيكاگو وايت ساكس» ادامه دهد. او در مدت يك سال حضور در اين تيم، يازده اشتباه و 114 خطا داشت كه خيلي‌ها آن را شكست مي‌دانند، ولي براي او تنها يك ماجراي ديگر بود.
او مي‌گويد: «من تنها سعي مي‌كردم از بازي لذت ببرم و هيچ‌گاه نكوشيدم مانند «بيب روث» يا «بري باندز» باشم. مهم اين بود كه بازي را درك كنم».
جديدترين زمينه آزمايشي وي موتورسواري است. او اسپانسر يك تيم است و از سرعت 150 مايل در ساعت واقعا لذت مي‌برد. در سال 199۳، «جيمز جردن» پدر، نخستين مربي و بزرگ‌ترين اعتماد به نفس وي در كاروليناي شمالي ربوده و كشته شد.
جردن مي‌گويد: «مرگ پدرم خوشبختانه يا متأسفانه به دست انسان ديگري به وقوع پيوست كه هضم آن بسيار سخت است. تنها فكر اين‌كه انسان ديگري را بكشي، بسيار سخت است، اما من او را 32 سال در اختيار داشتم و در اين 32 سال، چيزهاي زيادي را به من آموخت. چقدر از بچه‌ها اين شانس را دارند؟ در جامعه كنوني، هيچ‌كدام از آنان اين مدت زمان را در كنار پدرشان نيستند و نمي‌توانند تأثير آن را درك كنند».
جردن مي‌گويد كه «دلور»، مادر و پدر فقيدش، بزرگ‌ترين الگوهاي او بودند و ادامه مي‌دهد كه قهرمانان بايد بيشتر متوجه خانه باشند تا نام‌هاي بزرگ و قهرمانان پيشين؛ آنان تنها مي‌توانند براي او چند مثال باشند.
اما جردن به افرادي كه به او مي‌گويند، چرا در فعاليت‌هاي سياسي و اجتماعي همچون «محمد علي»، «آرتور اش» يا «جكي رابينسون» شركت نمي‌كند، چه مي‌گويد: «اين كار سختي است كه سعي كني همه كاري انجام دهي و به همه برسي. كار من بسكتبال بود و اين‌كه بتوانم تماشاچيان آن را سرگرم كنم. من نمي‌توانم چيزي باشم كه همه مي‌خواهند».


لکه در زندگی مایکل جردن:

تنها لكه تاريخ زندگي وي، اتهام قمار اجباري بود. «NBA» در سال 93 پس از دو مرحله بازجويي و تحقيق، او را تبرئه كرد، اما امروز جردن مي‌گويد: «با پولم بي‌پروا به قمار پرداختم، ولي ديگر اين كار را نكرده و نمي‌كنم. بعدها وقتي خود را در آينه ديدم، بارها گفتم، تو يك احمقي. تو يك احمقي، اما مهم اين است كه آن وقت متوجه شده بودم كه احمق بودم».
بزرگ‌ترين شكست حرفه‌اي وي، بازگشت به بسكتبال در سال 2000 با تيم «واشنگتن ويزارد» بود كه سرانجام، منجر به اخراج وي شد.
او مي‌گويد: «من ناراحت نيستم، چراكه پس از چند جراحي با مصدوميت بازي كردم. نبايد اين كار را مي‌كردم، ولي به خاطر كمك به يك سازمان و اين‌كه دوباره روي پاي خود بايستد، تلاشم را كردم».
او پس از اين مدت زماني طولاني، نمي‌تواند در مورد بسكتبال امروز چيزي نگويد و مي‌گويد: بسياري از بازيكنان جوان با دريافت پول‌هاي زياد و شهرت بسيار، بر عملكرد خود هم تأثير مي‌گذارند و به ورزشي كه عشق اوست، ضربه مي‌زنند.
او نمي‌خواهد بسكتبال را كامل كنار بگذارد و اميدوار است، روزي مالك يك باشگاه در «NBA» شود.
از او پرسيده مي‌شود كه آيا مي‌تواند در 42 سالگي دوباره بازي كند و جردن مي‌‌گويد: «اوه، بله. مطمئنا. هرچند از نظر فيزيكي نه، اما عقلم مي‌گويد: بله. هنوز هم مي‌توانم و هنوز هم فكر مي‌كنم، بهتر از بسياري از كنوني‌هاي NBA هستم».

زندگینامه والت دیسنی

"والتر الياس ديزني" (والت ديزني) در پنجم دسامبر سال 1901 در خانواده ای متوسط ‬در ایالت ایلی نویز آمریکا، شهر شيكاگو به دنيا آمد. پدرش، "الیاس دیزنی"، متولد کانادا و از تبار آنگلو-ایرلندی بود. مادرش "فلورا کال"، دختری از اهالی ایالت اوهایو، از نسل آلمانی‌های آمریکایی تبار بود که خانواده اش در 1879 به ایالت کانزاس مهاجرت کرده بود. در کانزاس بود که خانواده های کال و دیزنی با هم آشنا شدند.

"الیاس دیزنی" مقاطعه کار ساختمان بود. "والت دیزنی" می گفت خیلی وقتها مادرش همراه پدرش به سر ساختمانها می رفت و الوارها را می برید و بهم میخ می کرد. در خانواده "والت" چهار فرزند دیگر نیز بودند. "هربرت"، "ریموند"، "ری" و "روت". "والت" با "ری" بسیار صمیمی بود. این روابط صمیمانه باعث موفقیتهای "والت" می شود.

در سال 1901 "روز ولت" رئيس جمهور آمريكا شد، در سال 1906 پدر "ديزني" مزرعه اي بزرگ در مارسلين ، در ايالت ميسوري خريداري كرد و با خانواده اش در آنجا شروع به زندگي كرد. "ری" و "والت" به منظور کمک به پدر با او همراه شدند . "والت" در کنار کار سخت مزرعه شروع به کشیدن نقاشی کرد. زندگي روستايي و تماس مستقيم با جانوران، عشق و علاقه "والت ديزني" را نسبت به حيوانات بر انگيخت و او را به راهي هدايت كرد كه سرانجامي پر افتخار داشت.

اوضاع زندگي خانوادۀ "ديزني" پس از چند بار برداشت محصول ناچيز، بد شد. ‌در سال 1910 مزرعه را فروختند و راهي كانزاس سيتي شدند ، پدر "ديزني" با فروش مزرعه توانست یک مؤسسه تحویل روزنامه خریداری كند.

"والت" که در آنزمان 9 سال بیش نداشت، به همراه برادرش "روی" که هشت سال از او بزرگتر بود، به پدر یاری می رساندند. "والت" به اتفاق برادر بزرگتر خود مجبور بود كه در ساعت 5/3 پس از نيمه شب از خواب برخيزد و انتظار بكشد تا كاميون توزيع روزنامه از راه برسد، آنگاه دو برادر دوان دوان به خانه هاي مختلف شهر مي رفتند و روزنامه ها را پخش مي كردند.

باران لباس "والت" را خيس مي كرد، در هواي سرد مثل بيد مي لرزيد ذهن كودكانۀ او نمي توانست اين منظره را درك كند، او پيوسته بدنبال پاسخ اين سوال بود كه آيا زندگي يعني كار و تلاش در حد بردگان بخاطر در آمد بسيار ناچيز؟

او سو گند خورد كه موفق شود. در تمام مدت شش سالي كه "والت ديزني" روزنامه توزيع مي كرد، از پدرش پول تو جيبي دريافت نكرد. او ناگريز براي به دست آوردن پول توجيبي چاره اي انديشيد، در غياب پدر به مناطق ديگر شهر سر ميزند تا مشتريان جديدي را براي روزنامه پيدا كند. او همچنين به عنوان شاگرد در يك شيريني فروشي كار مي كرد. وقتي كمي استقلال مالي پيدا كرد، تمام حواسش را متوجه يك هدف كرد كه عبارت بود آقا و ارباب خود باشد.

علیرغم این کار طاقت فرسا علاقه "والت" برای کشیدن نقاشی افزایش می یافت و کم کم به کارهای تاتر و سینما علاقه مند می گردید. "الیاس" که تاکنون با هر گونه فعالیت هنری پسرش مخالف بود بصورتی معجزه آسا پذیرفت که "والت" برای شرکت در کلاس های صبح شنبه در انستیتوی هنری کانزاس سیتی آموزش هنری را بصورت رسمی آغاز کند. بدین ترتیب "والت" در 14 سالگی بطور شکسته بسته، آموزشهای هنری کلاسیک دید.

نابساماني حاصل از جنگ جهاني اول موجب شد كه پدر ديزني روزنامه فروشي خود را رها كند و به شيكاگو نقل مكان كنند. در شیکاگو، "والت" در دبیرستان مک کینلی نام نویسی کرد. در این مدت برای روزنامه مدرسه نقاشی می کشید و موفق شد زیر نظر کاریکاتوریست روزنامه "لروی گاست" آموزشهایی ببیند.

پدر "ديزني" در گذشته از در آمد حاصل از روزنامه ها در يك شركت كوچك مربا سازي در شيكاگو مقداري سهم خريده بود. "والت ديزني" در آنجا مشغول به كار شد. كار يكنواخت مربا سازي در تمام روز براي پسرك شانزده ساله كه شيفتۀ ماجراجويي بود، شكنجه اي به حساب مي آمد.

در 22 ژوئن 1917 "ری" به خدمت نیروی دریائی آمریکا پیوست. "والت دیزنی" نیز آرزوی پیوستن به نیروی دریائی را در سر داشت اما بعلت کم بودن سن موفق به این کار نشد. اما وسوسۀ استخدام در ارتش تمام ذهن او را اشغال كرده بود و با اينكه در دانشكده هنر شيكاگو تعدادي واحد درسي گرفته بود، خود را به عنوان داوطلب رانندگي آمبولانس صليب سرخ معرفي كرد. مادرش که دید "والت" بجای بدوش کشیدن تفنگ باید رانندگی یک آمپولانس را بر عهده گیرد با پیوستن او به ارتش موافقت کرد.

هنوز آموزش او پايان نيافته بود كه آتش بس موقت اعلام شد. اما يگان ويژه اي كه "والت ديزني" در آن عضويت داشت به فرانسه اعزام شد تا سربازان مصدوم آمريكايي را از جبهه به وطن باز گرداند. او در آنجا، یکسال راننده آمبولانس بود. آمبولانس او پوشیده از نقاشی هایش بود. طولي نكشيد كه افسر فرمانده به استعداد "والت" در نقاشي پي برد. از اين رو او را به غير از رانندگي آمبولانس،‌ مأمور كشيدن پوستر هايي كرد كه به سربازان، امدادهاي اوليه پزشكي را آموزش مي داد.



اقامت "ديزني" در فرانسه، اين نوجوان رويايي را به مردي شجاع، ‌بالغ و با استقامت تبديل كرد. وي بعدها ابراز كرد كه در اين دوران آموختم به خود متكي باشم. وقتي در 1919 "ديزني" به ایالات متحده بازگشت پدرش از او دوباره خواست تا در شركت مربا سازي كار كند، اما او مي خواست وارد كاري شود كه واقعا از انجام آن لذت ببرد. با وجود مخالفت شديد پدرش كه معتقد بود كسب معاش و در آمد از طريق هنر احمقانه است، خانه را ترك كرد و نزد برادرش در كانزاس رفت. همين كه وارد كانزاس شد يك راست به دفتر روزنامه "استار" يكي از پرفروش ترين روزنامه هاي شهر رفت. متاسفانه مدير روزنامه گفت: نيازي به كاريكاتوريست ندارد. طبيعي است كه مدير امور اداري روزنامه استار نمي توانست پيش بيني كند كه اين جوان كه امروز رانده مي شود روزي با نيروي تخيل خود حاكم ميليون ها ذهن مي شود.

بالاخره "والت" در شركتي تبليغاتي بطور اتفاقي مشغول به كار شد... او در حین کار در آن استودیوی محلی، با یکی از کارمندان به نام "اوب ایورکز" آشنا شد. "ایورکز" جوانی بود که اصلیت آلمانی داشت، و پس از مدتی تبدیل به مهمترین دستیار اوایل دوران کاری دیزنی شد. "ایورکز" طراح خوش استعدادی بود، و به تدریج هر دویشان به این فکر افتادند که با کمک هم، مستقل شوند...

سرانجام "ديزني" به اتفاق دوستانش نخستين موسسه تجارتي هنري خود را تاسيس كردند. آنها توانستند ترتيبي بدهند که در مقابل طراحي پوسترهاي شركت، آتليه هنري خود را در ساختمان اين شركت داير كنند. در اين مدت كار آنها بد نبود. اما روزي "والت" به طور اتفاقي آگهي استخدامي را در يكي از روزنامه ديد كه مربوط به شركت فيلمهاي تبليغاتي كانزاس سيتي بود و به يك كاريكاتوريست نياز داشت.

این شرکت به ساختن فیلمهائی که امروزه بنام فیلمهای تبلیغاتی می شناسیم و در سینماهای محلی نمایش داده می شود مشغول بود. "والت" با هفته ای 40 دلار دستمزد در آنجا استخدام شد. پس از چند هفته "ایورکز" هم به او پیوست. کارتون هائی که در در آنجا می ساختند اشکالی بود که بر روی مقوا کشیده و بریده شده و حالت طبیعی نداشتند.



ابتكار و نوآوري "والت ديزني" باعث حسادت همكاران با سابقه شركت شد به همين دليل اجازه نمي دادند كه براي كامل كردن كارتونهايش، تكنيك هاي جديد را بياموزد. او فكر درخشش و ثبت تصاوير نقاشي شده را بر روي نوار در فيلم در سر مي پروراند. يك روز او پس از خواهش و تمناي بسيار از مديرش براي انجام چند آزمايش يكي از دوربين هاي شركت را به خانه برد. بعد از آن هرگز نگاهي به پشت سر نيفكند.

سپس، او در 18 سالگی با کمک "ایورکز" شروع به ساخت نقاشي متحرك كرد. "والت" و "ایورکز" به کمک یکدیگر شروع به ساخت فیلمهای کوتاهی کردند که سوژه آنها جوکهای متداول روز بود. "والت" از این کارتونها فیلم برداری کرد. نتیجه یک حلقه کوچک بود که فیلمی به سبک کارتون های روزنامه ای بر روی آن پیچیده شده بود.

او اين كارتون ها را به سينماهاي درجه يك برد و به مديران آنها نشان داد. آنان از نتايج كار ديزني هيجان زده شدند. "والت" توانست آن ها را به سینمای "نیومن" بفروشد. آنها ابتدا براي سينماها در ابتداي فيلم، كليپ هاي كارتوني خنده دار مي ساختند و در همين مدت به چهره اي سرشناس با درآمدي بالا تبديل شدند.

"والت دیزنی" پول زیادی از این راه بدست آورد و با این پول، فضايي بزرگ را اجاره كرد و با سرمايه اوليه پانزده هزار دلار شركت "نقش خنده" ‪ را افتتاح كرد. دوربيني خريد و دوربين شركت قبلي را پس داد.

"دیزنی" گروه توانایی از تصویر پردازان را به دور خود جمع کرد و در 1923، فیلم "سرزمین عجایب آلیس" را ساخت، که در آن، دختر بچه ای بعنوان قهرمان فیلم میتوانست با شخصیتهای کارتونی بازی کند. در این فیلم "آلیس" هنرپیشه حقیقی بود . او دخترکی بود به نام "ویرجینیا دیویس" که در برابر دیواری سفید رنگ می ایستاد و به دستور کارگردان به بازی مشغول می شد. از او فیلم می گرفتند و کارتون سازها بر مبنای دستور العمل کارگردان قسمت کارتونی فیلم را می ساختند، و بعد در لابراتوار این دو فیلم روی هم مونتاز می شد.



اشتياق ديوانه وارش او را بر انگيخت تا براي بالا بردن كيفيت كارش، تمام اندوخته اش را در سرمايه گذاري جديد صرف كند. با وجود هزينه بالاي توليد فيلم و ركورد بازار،‌ او به مرز ور شكستگي رسید. شکست تجاری "سرزمین عجایب آلیس" باعث به تعطیلی کشاندن استدیو "والت دیزنی" شد.

او اين روزها را روزهاي سياه زندگي خود مي دانست. تنها نيمكتي برايش باقي مانده بود. تا جائيكه براي حمام مجبور بود كه هفته اي يكبار به ايستگاه قطار برود. ولي عاقبت با تلاش فراوان موفق شد براي توليد يك كارتون قرار دادي ببندد، و وضعش كمي بهتر شود. با اين همه سختي، او فردي نبود كه به سادگي ميدان خالي كند. او انديشه پيشرفت را در سر مي پروراند.

در تابستان همان سال، "والت دیزنی"، اين جوان لاغر اندام 21 ساله، كت و شلوار قديمي خودش را پوشيد و در حالیکه "سرزمین عجایب آلیس" را بعنوان نمونه کار همراه داشت، سوار بر قطاری رهسپار ایالت کالیفرنیا شد. در آنجا فهميد براي ورود به هاليوود راهي دشوار دارد.

برادر وی، "روی دیزنی" در کالیفرنیا بود. او مشوق "والت" بود و حس مشترکی با وی داشت. دو برادر در کالیفرنیا با 250 دلار خود و 500 دلاری که قرض گرفته بودند، یک کارگاه در گاراژ عمویشان تاسیس کردند. به‌زودی آن‌ها سفارشی برای "آلیس" دریافت کردند. آنها در 16 اکتبر 1923 اولین قراردشان را برای تحویل "کمدی های آلیس" امضاء کرده و دست به کار شدند.

این فیلم پس از سه سال تولید بر روی پرده سینماها نمایش داده شد و "والت دیزنی" با درآمد حاصل از آن خانه ای خرید.

سری فیلمهای "کمدی های آلیس" محبوبیت زیادی کسب کرد و استودیوی برادران "دیزنی" رونق یافت. دو برادر پس از آن کار خود را گسترش دادند و به یک دفتر در هالیوود انتقال یافتند. آنها 6 فیلم از سریال آلیس را تهیه کردند که با موفقیت زیادی روبرو شد.

پس از مدتی، دختری از ایالت آیداهو به نام "لیلیان باوندز" به گروه انیمیشن سازی استودیوی "دیزنی" پیوست. علاقه ای میان او و "والت" شکل گرفت و آن دو در ژوئن 1925 با هم ازدواج کردند.




با پایان یافتن آخرین فیلم "آلیس"، استودیوی "دیزنی" کار بر روی انیمیشن جدیدی با عنوان "ماجراهای اسوالد، خرگوش خوش شانس" را در 1926 آغاز کرد. "اسوالد" موجودی کوچک و دوست داشتنی بود که توان و نیرو از تمام بدنش می بارید. البته او صدا نداشت، چرا که هنوز در دوران سینمای صامت سر میشد... موفقیت چشم گیر این سریال در سال 1927 "والت" را صاحب ثروت زیادی کرد.



در 1928، شخصیت کارتونی مشهور "دیزنی"، "میکی ماوس" خلق شد. البته در ابتدا نام او "مورتیمر ماوس" بود، که در سومین فیلمش، "قایق بخاری ویلی"، نامش به "میکی ماوس" تغییر یافت. "میکی ماوس" بسیاری از ویژگیهای فیزیکی خود را از قلم "ایورکس" داشت که بهترین انیماتور زمان خود و یار صمیمی دیزنی بود.

"دیزنی" در "قایق بخاری ویلی" به ابتکاری دست زد، و آن به خدمت گرفتن موسیقی همگام با نماهای فیلم بود. این فیلم در 18 نوامبر 1928 اکران عمومی شد و علاوه بر استقبال وسیع تماشاگران، در جراید هم پوشش خبری خوبی برای آن ایجاد شد. "میکی ماوس" در اواخر دهه 20، آن شخصیت مبادی آدابی نبود که امروزه از او میشناسیم. حداقل میتوان گفت که موجودی شیطان و موذی بود، اما از همان ابتدا صاحب یک شخصیت واقعی بود. از آنجا که زمانه، زمانه سینمای ناطق بود، "میکی" هم باید صدا میداشت؛ "دیزنی" خود صدای او را تأمین و تا 20 سال این نقش را بازی کرد. "والت دیزنی" اولین کسی است که طریقه هماهنگ کردن صدا با کارتون را اختراع کرد.






استقبال فراوانی که از شخصیت "میکی ماوس" بعمل آمد، "دیزنی" را قادر ساخت تا استقلال مالی بیشتری کسب کند و به اهدافش نزدیکتر شود. در آنزمان 26 سال داشت و هرچند تشکیلات او با توجه به معیارهای هالیوود، هنوز بسیار کوچک بود، اما او جای پای خود را در اولین، و یا حتی دومین پله موفقیت، محکم کرده بود.

در 1929، "دیزنی" ساخت سری کارتونهای کوتاه "سمفونیهای احمقانه" را آغاز کرد. برخی از اوجهای خلاقانه دیزنی در این سری کارتونها نمود می یابد:

"رقص اسکلتها" (1929) با این مقدمه آغاز میشود که چند گربه که در قبرستانی در حال زوزه کشیدن هستند، در نیمه های شب از خروج چهار اسکلت از قبرهایشان برآشفته می شوند. اسکلتها فصلهای ظریفی از حرکات موزون به نمایش می گذارند، و سپس در هنگام طلوع خورشید، سراسیمه به آرامگاه های خود باز می گردند. صحنه کاملا متناسب با آهنگی حزن انگیز بود؛ این قطعه موسیقی توسط "کارل استالینگ" بر اساس "مارش کوتوله ها"ی "ادوارد گریگ" تصنیف شده بود (بسیاری از مورخان سینما، این قطعه را به غلط منتسب به "رقص مردگان" اثر "کامیل سن سان" دانسته اند).

"گلها و درختها" (1932) که شوری عجیب در صنعت انیمیشن برانگیخت، چرا که اولین انیمیشن تمام رنگی بود. این انیمیشن، نخستین جایزه اسکار را برای دیزنی بهمراه آورد.

سه بچه خوک" (1933) که یکی از بزرگترین موفقیتهای دیزنی را رقم زد. ترانه زیبای "فرانک چرچیل" در این انیمیشن: "کی از گرگ بد گنده می ترسه؟" تا مدتها از رادیو پخش و از دهان مردم شنیده می شد.


"دیزنی" در سن حدود 29 سالگي ديگر جهاني شده بود. در سال 1930 تصميم گرفت آموزشگاهي داير كند تا در آن كاريكاتوريستهاي آينده فرصت فراگيري تكنيكها و روش هاي نقاشي متحرك را بدست آورند.

تا 1931 "میکی" نیز آنقدر مشهور شده بود که مجله "تایم" یکی از مقالات بلند خود را به او اختصاص داد. "میکی ماوس" به هویتی بین المللی تبدیل شده بود. در ایتالیا او را با نام "تاپولینو" و در ژاپن با نام "میکی کوچی" میشناختند.

با گذر زمان، بازیگران دیگر "دیزنی"، یک به یک پا به عرصه وجود گذاشتند. پس از "میکی ماوس"، نوبت "دانلدداک" رسید که از شخصیتی مستقل برخوردار شود. نام شخصیتی که صدای "دانلد داک" را تأمین می کرد، "کلرنس نش" بود که دوستانش او را "داکی نش" می نامیدند. او پیش از کشف شدنش توسط "دیزنی"، در یک شرکت توزیع شیر کار می کرد، و گهگاه کودکان را با تقلید صدای حیوانات سرگرم می ساخت. یکی از این تقلیدها تبدیل به صدای بدخلق "دانلدداک" شد، و صدای "نش" را در سرتاسر دنیا زنده کرد. پس از آن "پلوتو"، "گوفی" و ... خلق شدند. به جای "گوفی" هم "پینتو کولویگ" که زمانی دلقک سیرک و یک نوازنده و شوخی پرداز بود، صحبت می کرد.

پس از موفقیت این شخصیتهای کارتونی، "دیزنی" به این فکر میافتد که با استفاده از شیوه های غیر سینمایی، از شخصیتهای فیلمهایش سود ببرد: منتشر ساختن کتابهای نقاشی مصور، تبلیغ، صفحه آهنگ، جواهرات بدلی، وسایل ریز و درشت مانند پاک کن، خودکار، پیراهن و... از طریق همین سرمایه گذاری بود که دیزنی در 1937 توانست یکی از بزرگترین رویاهای خود را محقق سازد، و آن ساخت اولین فیلم بلند انیمیشن با عنوان "سفیدبرفی و هفت کوتوله" بود.


"سفید برفی" که بر اساس یکی از افسانه های "برادران گریم" و با هزینه ای معادل یک میلیون و پانصد هزار دلار ساخته شده بود، چهار روز پیش از تعطیلات کریسمس، برای اولین بار در سینمای میدان کارثی هالیوود نمایش داده شد... از همان افتتاحیه، شورانگیز و میخکوب کننده بود. فیلم به فروش بسیار بالایی دست یافت و نقدهای تحسین آمیزی از آن شد. "دیزنی" با ثروت حاصل از آن فيلم كارتوني استديوي مدرني با 1500 نفر كارمنـد دركاليفورنيا داير كرد. "سفیدبرفی" بهترین لحظه زندگی "دیزنی" را به او ارزانی داشت و سبب ارتقاء هنر انیمیشن به سطح بالاتری از پیچیدگی -سطحی که دیگران آنرا ورای امکان دستیابی می پنداشتند، شد ... در مراسم اعطای جوایز اسکار، از کار "والت دیزنی" قدردانی شد، و او یک مجسمه اسکار بزرگ همراه با هفت مجسمه کوچکتر (به یاد هفت کوتوله) از دست ستاره خردسال آن دوران، "شرلی تمپل" دریافت کرد. این انیمیشن هنوز یکی از بزرگترین شاهکارهای تاریخ متحرک‌سازی شناخته می‌شود.



پس از موفقیت سفیدبرفی، "دیزنی" ساخت انیمیشنهای بلند را با شاهکارهایی همچون پینوکیو (1940)، فانتازیا (1940)، دامبو (1941) و بامبی (1942) ادامه داد. در 1939 "والت دیزنی" ساخت استودیوی مجهز جدید خود را در شهر "بوربنک" به پایان برد...

در سال 1940 ‬استودیو "والت دیزنی" بیش از یک هزار هنرمند، متحرک‌ساز، قصه نویس و تکنسین داشت و کار ساخت یک استودیو دیگر نیز به‌پایان رسیده بود. گرچه در طول جنگ جهانی 94 ‬درصد امکانات استودیو در اختیار ساخت فیلم‌های تبلیغاتی و آموزشی برای دولت و ارتش بود.





درسال 1950 زماني كه با دو دخترش،‌ "شارون" و "ديانا" در پاركي قدم ميزند به فكر خلق شهربازی "ديزني لند" افتاد، يك شاهكار در آن زمان و در تمام دورانها.

مدتی قبل از اینکه دیزنی لند ساخته شود، "والت دیزنی" اسباب بازی مکانیکی جمع کرده بود و به این فکر بود با این اسباب بازی ها فیلمی به صورت انیمیشن تهیه کند. در اواسط دهه 1940 آزمایشاتی را با عروسکهای مکانیکی آغاز کرده بود. کمی پس از جنگ، "والت" به کارهای تفریحی پرداخت. در این هنگام دو تن از کارتون سازان استدیو او در حال تهیه فیلم کارتونی از قطار بودند. یکی از آنها "جانستون" بود. او به "والت" گفت که در حال ساختن موتور بخار است. "والت" از او خواست که قطاری بسازد که با موتور بخار کار کند. پس از چند ماه حدود 800 متر ریل با تونل ساخته شد که از زیر باغ گل همسرش عبور می کرد. "والت" در این فکر بود که اطراف استدیو خود را خط آهن بکشد. بعدا متوجه شد که فضای کافی برای این کار در اختیار ندارد و از همین جا فکر ساختن دیزنی لند به وجود آمد.

برادرش این سرمایه‌گذاری را سود ده نمی‌دانست و هیات مدیره و چند تن از بانکداران را قانع کرد که درخواست "والت" برای پول را نپذیرند. ولی "والت" متوجه منبع دیگری برای تامین سرمایه شد، تلویزیون... در آن زمان تلویزیون به عنوان جدیدترین وسیله سرگرمی شناخته شده بود.

"والت" با کمپانی ‪ ABC‬از اولین پخش‌کنندگان تلویزیونی، قرارداد بست. او پنح میلیون دلار سرمایه دریافت کرد و در قبال آن متعهد شد میکی ماوس را وارد برنامه‌های تلویزیونی کند. در سال 1952 "دیزنی" سازمانی به نام WED به وجود آورد (مخفف والتر الیاس دیزنی) این سازمان مسئول تهیه طرح پارک "دیزنی لند" شد.

از سال 1953 به بعد، "والت دیزنی" شروع به ساختن فیلمهای به اصطلاح درباره "طبیعت" و ماجراجویانه کرد، آنهم با استفاده از بازیگران واقعی: صحرای زنده، دیوی کراکت و دزدان رودخانه و ...

در سال 1955، دیزنی به رویای خود در مورد ساخت پارک بزرگ تفریحی "دیزنی لند" جامه عمل پوشاند.

زندگینامه پاولف

 ایوان پتروویچ پاولف (Ivan Petrovitch Pavlov) فیزیولوژیست روسی ، یکی از کسانی است که در روانشناسی یادگیری بسیار مشهور است و این مشهور بودن خود را در روان شناسی مدیون آزمایشهای علمی‌ خود در مورد یکی از روشهای یادگیری یعنی بازتابهای شرطی (Conditioned Reflex) است که اساس چندین نظریه یادگیری شد و هنوز هم بخش مهمی‌ از دانش روان شناسی معاصر است. اگرچه او در حوزه فیزیولوژی نیز تحقیقات بسیاری بویژه در مورد فرایندهای گوارشی انجام داده است که همگی مربوط به سالهای قبل از تحقیقات او در مورد بازتابهای شرطی است و برای او جایزه نوبل پزشکی را به ارمغان آورد.






تحقیقات پاولف در مورد بازتابهای شرطی منجر به تحقیق و کشف فرایند تداعی اندیشه‌ها (که ارسطو آن را با سه مجاورت ، مشابهت و تضاد بیان کرده بود) شد. او در آزمایشهای خود از اصل مجاورت بهره می‌گرفت و اصطلاح بازتاب یا کلاسیک را برای توصیف یک واحد رفتاری بکار می‌برد.



اصطلاح شناسی نظریه پاولف



محرک

هر موقعیت یا رویداد (نظیر نشان دادن غذا و ...) قابل توصیف به شیوه عینی (قابل مشاهده) که به صورت یک علامت جاندار برای پاسخ دادن تحریک کند، محرک (Stimulus) نامید‌ه می‌شود که با حرف اختصاری (S) بیان می‌گردد.



پاسخ

هر نوع رفتاری که در اثر یک محرک به صورت یک تراوش در غده ، پاسخ سیستم عصبی و یا فعالیت جاندار (نظیر خوردن ، خواندن) ظاهر می‌شود، پاسخ (Response) نامیده می‌‌شود که با حرف اختصاری (R) بیان می‌ گردد.



محرک غیر شرطی

در نظریه شرطی شدن کلاسیک (بازتاب) به محرکی که بطور خودکار و بدون یادگیری قبلی پاسخی را موجب می‌شود، محرم غیر شرطی (Unconditioned Stimulus) می‌گویند که با حرف اختصاری (US) بیان می‌گردد. نظیر غذا ، درد و ...



پاسخ غیر شرطی

در شرطی سازی کلاسیک به پاسخی که در برابر یک معرف غیر شرطی ظاهر می‌‌شود پاسخ غیر شرطی (Unconditioned Response) می‌‌گویند که با حرف اختصاری (UR) بیان می‌گردد. نظیر ترشح بزاق (پاسخ) به علت دیدن یا بوکردن غذا (محرک غیر شرطی) بوجود می‌ آید.



محرک شرطی

در شرطی شدن کلاسیک محرکی که بر اثر همابندی (همراه شدن) با یک محرک غیر شرطی قدرت فراخوانی پاسخ را کسب می‌‌کند محرک شرطی (Conditioned Stimulus) می‌گویند که با حرف اختصاری (CS) بیان می‌گردد. نظیر صدای زنگ که ابتدا خنثی است و پس از همراه شدن با غذا قدرت فراخوانی پاسخ (ترشح بزاق) را کسب می‌‌کند.



پاسخ شرطی

در شرطی سازی کلاسیک پاسخی که در برابر یک محرک خنثی وجود نداشت و بعدا بوجود آمد (یاد گرفته شد) پاسخ شرطی (Conditioned Response) می‌گویند که با حرف اختصاری (CR) بیان می‌‌گردد. نظیر پاسخ ترشح بزاق که ابتدا برای محرک شرطی صدای زنگ وجود نداشت و بعدا بوجود آمد (یاد گرفته شد).



تعریف یادگیری از نظر پاولف

از نظر پاولف یادگیری عبارت است از ایجاد ارتباط بین محرک و پاسخ (S?R) که بر اثر اصل مجاورت بوجود می‌‌آید.



شروع آزمایشهای شرطی سازی

پاولف به مدت چندین سال مشغول آزمایش و تحقیقات فیزیولوژیکی در مورد نقش مایعات گوناگون در گوارش بود و یکی از این مایعات بزاق دهان است. او به شیوه ابداعی خود می‌توانست میزان ترشح بزاق در دهان را به صورت علمی‌ در حیوانات آزمایشگاهی خود (پاولف از سگها استفاده می‌ کرد) تشخیص و اندازه گیری کند. او یک بار به صورت تصادفی مشاهده کرد که برخی از سگها در آزمایشگاه او قبل از اینکه تغذیه شوند، شروع به ترشح بزاق می‌ کنند، و این حالت فقط در سگهایی روی می‌‌داد که مدتی در آزمایشگاه بوده‌اند و نه دیگر سگها. پاولف این موضوع را جالب و قابل تحقق دانست و اولین تحقیق خود را در سال 1902 میلادی در این مورد انجام داد و این موضوع حدود 30 سال از وقت او را به خود اختصاص داد، که منجر به کشف ابعاد مختلف فرایندهای بازتابی و شرطی سازی کلاسیک (Classial Conditioning) شد.



طرح آزمایشهای پاولف

پاولف در اولین مرحله از آزمایش خود سگی را داخل قفسی قرار داد که فقط توسط یک روزنه با محیط بیرون ارتباط داشت. او از طریق این روزنه تکه گوشتی (US) را به سگ نشان داد که باعث ترشح بزاق (UR) شد. سپس صدای یک زنگ (US) را به صدا درآورد که منجر به پاسخ طبیعی تیزکردن گوشها (UR) شد. در مرحله دوم پاولف می‌خواست با همراه کردن صدای زنگ و تکه گوشت ، سگ را شرطی کند بگونه‌ای که با شنیدن صدای زنگ بزاق ترشح کند. به همین منظور چندین بار صدای زنگ را چند ثانیه قبل از نشان دادن غذا به سگ به صدا درآورد و این عمل باعث شد که سگ با شنیدن صدای زنگ (CS) بدون نشان دادن غذا نیز بزاق ترشح (CR) کند و در واقع صدای زنگ جای گوشت را گرفت. پاولف این پدیده را که یک محرک جای محرک دیگر را می‌گرفت و پاسخ آن را به خود اختصاص می‌داد، شرطی سازی نامید. طرح آزمایشهای پاولف را می‌‌توان به صورت زیر نمایش داد.





(UR) پاسخ غیر شرطی ترشح بزاق <------------------------ محرک غیر شرطی غذا (US)





(UR) پاسخ غیر شرطی تیزکردن گوش<------------------------ حرک غیرشرطی صدای زنگ (US)





ترشح بزاق <------------ چندین بار -------------- ارائه صدای زنگ + ارائه غذا





(CR) پاسخ شرطی ترشح بزاق<-------------------------- ارائه صدای زنگ به تنهایی (CS)







اهمیت کارهای پاولف

پاولف با طرح این آزمایش ساده به مدت سه دهه مشغول تحقیق در مورد اصول شرطی سازی بود و توانست جنبه‌های مختلف شرطی سازی کلاسیک و در واقع یکی از شیوه‌های یادگیری را به صورت عینی آشکار سازد. از طریق این آزمایشها پاولف توانست انواع مختلف شرطی سازی و پدیده‌های حاصل از شرطی سازی را آشکار کند و این موضوع قابل توجه است که همین آزمایشها و نتایج آن بعد از یک قرن هنوز بخش مهمی‌ از روان شناسی را تشکیل داده و کاربردهای فراوانی در روان شناسی بالینی (رفتار درمانی) ، آموزش و پرورش ، صنعت و حوزه‌های دیگر دارد.